تبليغاتX
مائده های زمینی
چین...
در تاریک و روشن بار کوچک هتل به لیوان روبرویم خیره میشوم..صاحب بار به ارامی مشغول تمیز کردن لیوانهاست...آخر شب است و نزدیک تعطیلی..چندتا ژاپنی مست در یکی از اتاقهای کناری سر و صدا راه انداخته اند.اینجا اما سکوتی غم انگیز سنگینی میکند..دیشب خبر فوت مادر بزرگم را شنیده ام...چقدر شنیدن چنین خبری در غربت سخت است..سه یا چهار لیوان خالی و ۲ قوطی آب نارگیل خالی روبرویم سایه های عجیبی رو میز نیمه تاریک درست کرده اند...کسی هوشیار نبود تا با او کمی صحبت کنم..دخترک چینی سعی میکند من را از سکوت در بیاورد...ولی نه او انگلیسی بلد است و نه من چینی...جالبه که فکر کردم شاید آلمانی بلد باشد و او فکر کرد شاید من ژاپنی بلد باشم. متوجه ناراحتیم شده بود..ولی فایده ای نداشت..آهی کشیدم..یاد دختری افتادم که صورت پر جوشی داشت، ولی چون انگلیسی بلد بود در بار کار میکرد و بخاطر صورتش حاضر به عکس گرفتن نشد. به خودم خندیدم که به او گفتم : زیبایی به صورت نیست..زیبایی در روح انسانهاست و تو روح مهربانی داری.." چقدر برایش مهم یا مسخره بود این حرف؟ نمیدانم...

به آرامی بلند شدم..پول میز را حساب کردم..انعام خوبی به دخترک دادم که هیجان زده شد و دلیلش را میپرسید ( شانه تکان میداد انگار میگفت: من که حتی نتونستم با تو صحبت کنم...) و به سنگینی به اتاق هتل برگشتم.....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 توسط بهرنگ |