تبليغاتX
مائده های زمینی
Neon God....
امشب..با تنهایی..با حرفهایی که فکر نمیکردم روزی بشنوم...

پدر...چه باید میشدم...چه شدم؟

Hello darkness, my old friend,
Ive come to talk with you again,
Because a vision softly creeping,
Left its seeds while I was sleeping,
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence.

بدون شک یکی از تاثیرگذارترین آثار هنری دهه عجیب و غریب ۶۰ همین آهنگه...هنوز هم با چنان قدرتی خودنمایی میکنه که قابل باور نیست...راست گفته Garfunkel:

"'The Sounds of Silence' is a major work. We were looking for a song on a larger scale, but this is more than either of us expected."

And the people bowed and prayed
To the neon God they made.
And the sign flashed out its warning,
In the words that it was forming.
And the signs said, the words of the prophets
Are written on the subway walls
And tenement halls.
And whisperd in the sounds of silence.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:38 توسط بهرنگ |

cleaning up my closet
دوستی میگفت: "از یک سنی به بعد، به فکر میریم که "عمرمان را هدر داده ایم. بهتر است دم را غنیمت بشماریم. دست و پای خودمان را با قیدها نبندیم..." بعد به خودمون میایم که یک اسکلت رو دستمون مونده. اسکلت رو قایم میکنیم. تو کمدمون. همون کمد کهنه قدیمی چوبی قهوه ای رنگ کنار اتاق که بزرگ بنظر میاد ولی نه به قدر کافی.

یک اسکلت دیگه..و بعدی...و بعدی...و جالب اینکه هیچ احساس رضایت از این "دم" ها نمیکنیم. و احساس لذت هم به مرور کمرنگتر و کمرنگ تر میشه.ولی انگار عادت شده .

کمد پر شده. اسکلت بعدی رو به زور جا میدی و در کمد رو محکم میبندی. ظاهر شکیلی دارد این کمد...آیا یکی دیگر جا میشود؟ بعدا فکرش را میکنم..."

- حق داری دوست من..حق داری...ولی نتونستم....نتونستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:7 توسط بهرنگ |

عصر یخبندان!!!!
- جهت سرگرمی حال اهل بیت (!!) و بدلیل مفقودالاثر شدن مسئول مربوطه و لجبازی در نخریدن دستگاه تلویزیون، اخیرا با فیلم فروشهای کنار خیابان باب رفاقت باز کرده ایم!! دیشب کارتون عصر یخبندان ۳ رو میدیدیم. مرده بودم از خنده! ماموت بزرگ داشت پدر میشد. رفتارهاش عجیب شده بود. از یکطرف سر از پا نمیشناخت و دائم به فکر بچه و ایجاد پارک تفریحی برای بچه و ... بود، از یکطرف شدیدا نگران مادر و بچه ( تا سر حد کلافه کردن مادر مکرمه بچه و تذکر که : حالم خوبه! میتونم مثل قبل زندگی کنم! کمی بی خیال من بشو!!!) بود و از طرف دیگه دوستان نزدیکش رو رنجونده بود چون تمام فکرش متوجه بچه خودش شده بود. از اونطرف دوستان بعضی درکش میکردند و بعضی که کم صبر تر بودن میگفتن اون دنبال خونواده و زندگی خودش رفته ما هم بریم دنبال زندگی خودمون و...!!!!!!

به این نتیجه رسیدم ما آقایون "هم" همه مثل هم هستیم! چه حقیقی و چه کارتونی!! چه هوموساپینس و چه ماموت!!!!

- اصولا با second chance مخالفم!!! حالا بعضی وقتها آدم "خر" میشه، شعورش دچار زوال میشه، آگاهیش رو از دست میده...بگذریم! ، این شانس دوباره رو میده...ولی انصافا اگر به شانس سوم بکشه دیگه اعطای این شانس سوم نهایت حماقته!!!

جهت کمی توضیح: نه اینکه من یا هر کس دیگه در جایگاه خدا قرار بگیره و بخواد به دیگران شانس بده یا ازشون بگیره! خیر. اگر چنین برداشتی کردید، اشکال از گیرنده های خودتونه! بیخیال فرستنده بشید!

موضوع ساده است. من با توجه به نقص ها و قوت ها و نحوه تفکر خودم دوستی رو برای حشر و نشر انتخاب میکنم. حالا ایشون با شرایط خودشون زندگی میکنند که شاید با شرایط و طرز تفکر بنده منافات داشته باشه. خوب. جنگ نداره که! دوستی خود بخود لغو میشه. حالا بنا به شرایطی طرفین ابراز تمایل به برقراری مجدد ارتباط میکنند. ولی باز مشکل بوجود میاد.....

خیلی سانتیمانتالش کردم. عمو جون. به هر دلیلی که به شما ربطی نداره (!) بنده تصمیم گرفته ام گوریل بشم و با گوریل ها دوست باشم. اون ماشین ریش تراشت رو بذار زمین و بیا جلو، بسمه الله! وگرنه که ما رو به خیر و شما رو به سلامت.

- بابا خشانت! توضیح لازم اینکه چون در روزهای اخیر به سبک آن ماموت گرامی تقریبا با همه دوستان عزیز یک مختصر - اندکی!- بدخلقی کرده ایم احتمالا ۹۰ درصد هشت نفر و نیم خواننده این وبلاگ به خودشان گرفته اند! خیر قربان . فرد مزبور شما نیستید! چیه تا چوب بر میدارم شما اخم میکنید؟ این مطلب یک "واگویه" بود جهت تخلیه. و ثبت در پرونده البته. خوش باشید!

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:24 توسط بهرنگ |