میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشمشو هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید
خم به ابروش نیاره
می گم آخه بابا جون
اون دل فولادی
دست کم دنبال کیف خودشه
دیگه از اشک چشمش
زیر پاش گل نمی شه
حالا میگن چرا چشمت باز قرمز شده! این چشم هم که مسخره اش رو در آورده! تا زرتی به زورتی میشه، میشه کاسه خون!!!
-من میگم "باران". قشنگه. دوستش دارم. میگن غمگینه! میگن "پروشات"! "رومینا"!...
باران..ساده است. قشنگه. عجیب هم نیست...
- حمید میگه وقتی اتفاق مشابه براش افتاده بود ، توی بیمارستان گریه کرده بود...امروز بغض گلوم رو فشار میداد. بعد خودم رو جمع و جور کردم که چه معنی میده. هنوز نه به باره نه به دار....
بعد گفتم لعنت به اون خری که اولین بار یادمون داد :" مرد که گریه نمیکنه!!!"
-لعنت!!!!
"شیطونه ها!!!!"
انگار سکسکه میکند. بی تاب است. ما هم بی تابیم...شش ماه! چقدر طولانی...
انگار ار امروز حضور خود را با جنب و جوش به مادرش یاد آوری میکند.....
گاهی داستانها طولانی میشوند...
گاهی خیلی کوتاهند و زود تمام میشوند...
..داستان ما اما طولانی بود..ولی چه زود تمام شد....
غافل از اینکه تکیه کردن به خیال جز سقوط هیچ نتیجه ای نداره...
۲- رفیقم یک شعار نوشته روی whiteboard شرکت: Just do real work
به جمله نگاه میکنم. فقط در مورد کار نیست. در مورد روابط هم هست.
"فقط به روابط واقعی اعتماد کن."
3- والسلام