تبليغاتX
مائده های زمینی
tears of the dragon....

You are not the only one

                                       the lonely one....

You are not the only one

                                                              who can't sleep at nights....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:7 توسط بهرنگ |

برای تو و خویش....
"...چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند....

گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود....

برای تو و خویش

روحی که این همه را در حود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود مارا از خاموشی بیرون کشد...

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم....."

 

شب یلداست..برای اولین بار مهمانی رو خانه دایی برگذار کردیم..با آنچه از خانواده باقی مانده است...

دکتر ایرانپور که آرشه رو بر ویولن قدیمی میکشد.انگار که هفتاد سال جوان شده...دایی که کنار شومینه چوبی( و نه گازی و با آجر) روی زمین نشسته و با صدای آرام ترانه را زمزمه میکند..فال حافظی که به نوبت خوانده میشود..مازیار که کنار من نشسته و دستم را محکم در دستانش میفشارد..همه این سالها خاطرات رو این پسر دایی کوچک من با این دل پر محبت چطور در غربت تحمل میکند؟

..و امسال جای خیلی ها خالیست...مادر بزرگم بیش از همه..خاله جان،پیرزن سرحالی که صدای بمی داشت و دلکش میخواند و گاهی سیمین غانم...دکتر جلالی شق و رق که با دو لیوان مشروب باباکرم میرقصید...شیرین دختر ساکت ۲۱ ساله که گوشه ای مینشست و به جمع خیره میشد..آقای انوری با آن سبیل پهن و صورت مهربون و مزه اندازیها به زبان اراکی...

....و نوبت خویش را انتظار میکشیم..بی هیچ لبخندی.....

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:0 توسط بهرنگ |