Love is all a matter of timing.
It's no good meeting the right person too soon or too late.
If I'd live in another time or place...
my story might have had a very different ending.
و....
پشت این پنجره، باغی است.....
- با شدت به کار جدید چسبیدم..انواع و اقسام پوست موزها هم زیر پام گذاشته میشه..از طرف کسانی که قصد تغییر تو زندگیشون رو ندارند و حاضر هم نیستند که یکی مثل من بی توجه به امور اخروی به جای دیگری ( نه لزوما جای بهتری..فقط جای دیگری!!) برسد...خوشبختانه این رفتارها در عین حال که غمگینم میکنه، بهم انگیزه چند برابر برای موفقیت میده ...
- چرا غمگین؟ من هیچوقت از اینکه دوستم پیشرفت کنه ناراحت نشدم...عجیب نیست؟ نه..ظاهرا عجیبه..وقتی پای پول باشه انگار دوستان هم ناراحت میشن از اینکه...باز هم بگذریم...
- در عوض خوشحالم..از اینکه هنوز دوستانی دارم که به کمکم اومدن..دوستان جدیدی که در دوبی راهنماییهاشون و حمایتشون رو از من دریغ نکردند ..دوستانی که در کار جدید کنارم هستند..بی چشمداشت..بدون اینکه من کار خاصی براشون کرده باشم....این مهربانی ها من رو خوشحال میکنن....و به من یاد میدن : دوستی به اون پیچیدگی که من فکر میکردم نبود..شاید خیلی ساده تر و خوشایند تر از آنچه که تجربه کرده ام.....ممنون دوستان ![]()
- مهدی بد اخلاق امروز بهم زنگ زد...حال و احوال و...حس کردم چیزی رو از دست داده و دنبالش میگرده...خیلی دیر نیست مهدی؟
- از استخر بر میگردیم..با حمید..دوستی که خیلی سازگارتر با منه..حداقل بعد از استخر بجای سکوت سنگین، تو ماشین موسیقی گوش میدیم ...بیاد گذشته ...و حس مشترک خوشایندی رو باهم تجربه میکنیم..
-تو ماشین حمید قاطی سی دی هاش..یک سی دی پیدا کردم پر خاطره های قدیمی..خاطره های ۲۰ سال پیش..خاطره پیمان دوست خوبم که الان آمریکاست...سی دی فرامرز اصلانی و روزگار دبیرستان....
" الا ای آهوی وحشی...کجایی؟.....مرا با توست چندین آشنایی...."
- اینجور نگاهم نکن..هیچکس ندونه تو خوب میدونی که موسیقی با من چکار میکنه......![]()
از کیفش عکس ۴×۳ دو پسر را نشانم میدهد...دردناک است..
میگویم: مادرشان؟
میگوید: روستایی است و کلار دشتی..ولی اصالتا کرد است. متوجه ماجرا نمی شده تا بچه ها به مدرسه میروند و آنجا متوجه میشوند که هر دو پسر از ناراحتی جسمی رنج میبرند...
میگویم: پدر هم روستایی است؟
میگوید: نه..اتفاقا ۲۵ سال آلمان بوده و خانه شان در میرداماد است....
نفسم در نمی آید...میگویم: مادر چرا زودتر شکایت نکرده؟ ..میگوید: میترسیده..مرد تهدیدشان میکرده..جلوی چشمان مادر-که میدانسته به چه منظور- بچه ها را به اتاق خود میبرده و....
اعصابم بهم میریزد...او ادامه میدهد: بچه ها شدیدا بیمارند..وقتی یکیشان دچار شب ادراری شد او را رها کرد و فقط سراغ یکی میرفته...
دنیای کوچک بچه ها جلوی چشمم می آید..حتما یادمان هست که دنیای کودکی چقدر کوچک است..اولین تجربه توت فرنگی خوردن یادمان هست..یا اولین دعوا با دوستان..و این دو کودک چه رویا هایی را با خود همراه دارند؟ و مادر چه عذابی کشیده؟
میگویم: حکم پدر؟....سکوت میکند...اثباتش سخت است..باید ۴ نفر شهادت بدهند که در لحظه دیده اند....
دیگر نمی شنوم..چشمانم سیاهی میرود......
چیزی برای گفتن ندارم......