تو مراسم ختمش نشسته ام و بروشوری ۴ برگی که اشخاص مختلف درموردش نوشته اند رو میخونم. بی طرف -وزیر سابق- سه متری من نشسته و بقیه بزرگان صنعت برق هم به همین ترتیب...نوشته دختر کوچکش دل آدم رو به درد میاره و نوشته مدیر عامل توانیر و مدیرعامل فرانیرو زهر خند رو به لب! باز هم با رفیقم نشسته ایم و نوحه خوانی مداح با تک مضراب های من هردومون رو به خنده میندازه...آره..به همه دوستام گفتم مدیونمین اگه تو مراسم من گریه کنین ها! میخوام خندون باشین...
مهدی نگاهی به مسجد شیک شهرک غرب میکنه و میگه: بهرنگ میشه برای ما هم مراسم رو همچه جایی بگیرن؟ من هم طبق معمول ضد حال: به هرحال تو که نخواهی فهمید، برای تو چه فرقی میکنه؟!!!
- نفرت دارم وقتی مجبور میشم به کسی بگم: مگه بهت نگفته بودم....خصوصا وقتی دیگه دیر شده....
- بهش میگم: تو مثل عقل هستی. با درایت و منطقی. میگه: تو هم مثل قلب میمونی..میخندم و میگم: زیادی احساساتی؟ میگه : نه..پر از زندگی....
Hear my silent prayer
Heed my quiet call
When the dark and blue surround you
Step into my sigh
Look inside the light
You will know that I have found you
Hear my silent prayer
Heed my quiet call
When the dark and blue surround you
Step into my sigh
Look inside the light
You will know that I have found you
Hear my silent prayer
Heed my quiet call
When the dark and blue surround you
Step into my sigh
Look inside the light
You will know that I have found you
..........
و عادت میکنیم به ندیدن..نداشتن...
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
این قفس چیست......
اپیکور: کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.
میگه: اینجا وضعیت فرق میکنه..اینجا کسی خودش رو مسئول نمیدونه که مراقبت باشه یا نازت رو بکشه...نمیفهمم چرا اونجا شما همچه کاری رو میکنید...با شرایط اینجا میتونین کنار بیاین؟
میگه: محبت گفتنی نیست...چیزیه که حسش میکنی. یا هست، یا نیست. خودت رو با تخیلاتت گول نزن..چرا سعی میکنی بجای قبول اشتباهاتت، بزور باور کنی که دیگری چیزی هست که تو میخوای باشه. بجای اینکار چشمهات رو باز کن و واقعیتها رو ببین...
میگه: خانواده خیلی مهمه...هرچی میتونی محبتت رو تو خانواده بریز..این خیلی مهمه...
بهش میگم اینجا روشنفکری مد شده..زیاد این چیزها مهم نیست. مهم اینه که تو زندگی چطور خوش بگذرونیم...تعجب میکنه. نگاهش رو نمی تونم ببینم..سوالی میپرسه..نفس عمیقی میکشم.... تایپ میکنم:" ما هنوز تو فهمیدن مفاهیم اولیه زندگی با خودمون درگیریم..." ولی واقعیت این نیست....
جوابش اینه: "ما وحشی هستیم"