تبليغاتX
مائده های زمینی
پاک کنهای تحریران...
امروز تو نظرات خصوصیم به مطلبی برخوردم که بدم نیومد علنی اینجا بنویسمش. البته با اجازه نگارنده ( من اول یک کاری رو انجام میدم بعد اجازه میگیرم! )

"سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه! داشتم همینجوری می گشتم که یهو با كلمه "پاك كن هاي احمقانه تحريران" مواجه شدم :)

البته من خودم به شخصه خيلي موافق انتقاد هستم وليكن به عنوان دفاع از محصولات شركتمون ازت اجازه مي خوام چند تا نكته رو برات بنويسم:

1. حق داري، انصافا كيفيت پاك كن ها اون موقع خيلي بد بود، وليكن ما با وجود بايكوت بودن كامل محيط صنعتي اون دوران و عدم ذسترسي به اطلاعات صنعتي فرمول همون پاك كن رو بعد از گذشت 2 سال و نيم بذست اورديم كه بعد ها تونسيم توسعش بديم و امروز صاحب تكنولوژيش بشيم

2. اينو در نظر بگير كه شروع هر كاري مستلزم گذشت يه زماني تحت عنوان تجربه اندوزي هست. حتي در مورد خودت، مطمئنم كه نوشته وبلاگ امروزت با 3 ماه پيش از لحاظ پختگي خيلي فرق كرده، اينطور نيست؟ ما امروز داريم براي يه تغيير و تحول خيلي بزرگ آماده ميشيم: محصولات جديد، طراحي جديد، ايده هاي جديد كه احتمالا تا 3-4 ماه ديگه هممون شاهدش خواهيم بود....

به هر حال، دوست دارم نظرتو در خصوص اين مطالبي كه برات نوشتم بدونم، آدرس ايميلم هم نوشتم.

موفق باشي"

نکته اول: من هم قبول دارم که توی اون شرایط کار بزرگی میکردید..فقط نمی فهمم الان هم که شرایط داره همونجور میشه چطور میخواهید تحول ایجاد کنید.

نکته دوم: برادر جان! من در مورد پاک کن های تحریران چیزی نگفتم که! اون نظر یکی از خوانندگان محترم و عزیز این وبلاگ بود! البته نه اینکه من از کیفیت پاک کنهای اون موقع راضی بودم. من تا هزار سال دیگه هم مارک اون پاک کنها یادم نمیومد. حافظه من رو دوستانم بهتر میشناسند!

نکته سوم: به هر حال امیدوارم موفق باشید..از ما که گذشت. :)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:42 توسط بهرنگ |

نفس بریده...
دستم پر از جعبه های سنگین ابزاره..تو خیابون انقلاب به مردم تنه میزنم و خیابون کارگر رو بسمت پایین سرازیر میشم. اینجا پیاده رو بازتره و خلوت تر. به در ساختمان میرسم. پله ها رو نفس زنان بالا میرم تا به در شرکت میرسم. عمویم در رو برام باز میکنه و با لبخند همیشگی بهم خسته نباشید میگه. جعبه ها رو گوشه ای میذارم و عرق پیشونیم رو پاک میکنم. به عمو نگاه میکنم که با جعبه ها ور میره و جابجاشون میکنه. چقدر موهاش سفید شده ولی هنوز همونجور قوی و مهربونه. تنها مردی که با اون هیکل بزرگ و دستهای گنده، صدای آرامش بخشی داره و همیشه مهربونه.

بهش میگم : عمو..کار چطوره؟ راضی هستی؟

کمرش رو راست میکنه..نفسی میکشه و میگه: آره عمو..بالاخره کاری رو که شروع کردم گرفته و داره زندگی میچرخه..

خوشحال میشم..بالاخره عمو هم کارش سامون گرفت..اگه باز کسی از صداقت و مردونگیش سو استفاده نکنه و سرش کلاه نذاره..به خودم میگم نه..اینبار دیگه نمیذارم...میگم: عمو، میخوام کارمو ول کنم و بیام ور دستت کار کنم..هم من از شرکتم خسته شدم و هم تو به یکی احتیاج داری..میخنده...خندش مخصوص به خودشه..با صدای آهسته و زیر لب..میگه: عمو..چرا که نه. از کی میای....

خوشحالم که همه چیز خوب شده..عمو شاده و ...آروم آروم حواسم سر جاش میاد و خواب از سرم میپره...یادم میاد..

عمو ۵ ساله که پیش ما نیست.....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:46 توسط بهرنگ |

Opium...

Opium, desire or will?
Inspiration bound from an elegant seed
Subversion, through smoke I foresee
Erotic motions of lesser gods in ectasy

Opium, bring me forth another dream
Spawn worlds of flesh and red,
Little jewels of atrocity

Opium, I sleep in debauchery
And burn with you
When you burn in me

Opium, we fantasize
As we fuse with your root
You are a strange flower,
We are your strangest fruit

Opium, it burns in me and you
Opium, it burns for me and for you

por isso eu tomo ópio. é um remédio.
Sou um convalescente do momento.
Moro no rés do chão do pensamento
E ver passar a vida faz-me tédio.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:45 توسط بهرنگ |

دوستی دارم بنام پوریا...پسر فوق العاده ایه. باهوش و متفکر..و اخیرا دچار کم خوابی یا بی خوابی عجیبی شده...به این شدت که ۴ ماهه درست نخوابیده..بگذریم.. اخیرا از بیخوابی هاش به نتایجی رسیده که برای من خیلی جالبه!

- آدمها فکر میکنن بعد از مرگ هم همین احساسات و فکرشون ادامه پیدا میکنه: من دوست دارم وقتی مردم پای کوه دفنم کنن..چون هواش بهتره!! حالا اگه جسد ایشون رو تو زباله دونی هم بندازن براش چه فرقی میکنه!

-خدا یه زائده این طرف گذاشته و یه حفره اونطرف..تا آخر دنیا همه سر کار رفتن دنبال این دو تا!!

- چرا خارج برم؟ چرا باید مشکلاتم رو با خودم ببرم اونجا؟

و..این جملات رو اصلا برای قضاوت شما نگذاشتم! فقط میخواستم جایی باشه تا یادم نره. واقعا به نظر یا قضاوت یا تایید کسی در این مورد نیازی ندارم. من نتیجه خودم رو گرفتم. شما هم آزادید به نتایج خودتون برسید.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:18 توسط بهرنگ |

گاهی آدم باید از سرش استفاده کنه..نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:57 توسط بهرنگ |

tell them i love them, i miss them....

Why have you waited so long

Was it because I never told you
I was going away
That you waited so long
Was it because your fucking dreams
Meant nothing to me
That you waited so long

It runs from the top of my fingers
Into my hands
What is it I have been drinking
I do not understand
I thought I'd lost you my brother
I'm so glad you came
My regards to the ones that I love I miss them
Tell them I love them I miss them

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط بهرنگ |

چرا حرف نمیزنم..؟

What's real about this story?
What's real?

Am I safe? Am I safe to be alone?
When all around are lost
Comsumed by my indifference and left to count the cost
Of all the bleeding hearts who suffered you because you told them...
You told them you were someone

What's real about this story?
What's real about this picture?

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:15 توسط بهرنگ |

یاد...
بعد از بیست و سه سال، امروز باز به استخری رفتم که شنا رو اونجا یاد گرفتم...استخر روباز دانشگاه تهران. واقعا انتظار نداشتم چیزی از خاطراتم باقی مونده باشه. ولی با کمال تعجب دیدم هیچ چیز-دقیقا هیچ چیز- عوض نشده. همون در ورودی، همون اسفالت که پاهایمان را میسوزاند، همون استخر سیمانی آبی رنگ و همون دوشهای خراب و رختکن فکسنی با درهایی که درست بسته نمی شدن! بعد از مدتها ، غوطه خوردن تو آب خنک استخر در حالیکه آسمون آبی بالای سرم بود فوق العاده بود..فارغ از همه دغدغه ها و سیاهی ها و بازیهای زندگی بزرگسالی، برای یک ساعت و نیم شدم همون کودک یازده ساله  و خودم رو تو آرامش استخر و بلندای آسمون گم کردم....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:55 توسط بهرنگ |

 
 
From left to right: Morteza Keyvan, Ahmad Shamlou, Nima Youshij, Siyavash Kasraii and Hushang Ebtehaj
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:14 توسط بهرنگ |

I Remember...

 remember the time the time that we had

I remember the things that use to make you mad

And I wish I could turn back the time

And I wish I wouldn't cry every night

I remember the time



clock always tickin' that's no question
i did you wrong i must confess not my intention
when i mention your name the pain i feel ashamed

if i could i would it's only me that i can blame

my time was on i had to move no substitution

i took the risk although no conclusion

lack of piece of mind to go the same direction

time is never personal you win or loose relationships

that's the way how it goes

deeply hurt from your head to your toes

slow mo' see you dragging

down the hole

you should be where you belong in the front row

i cried everyday improved my behaviour

you can't see what i see tell me why are you in anger

forgive your enemies let the lord be your saviour

in god i will trust

'cause i know he will remember

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:29 توسط بهرنگ |

بدون شرح.....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:24 توسط بهرنگ |