تبليغاتX
مائده های زمینی
صبوری کن صبوری....

How much of human life is lost in waiting?

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:41 توسط بهرنگ |

تقدیم به دوستان...

Hey you rotting in an alcoholic (empty) shell
Banging on the walls of your intoxicated mind
Do you ever wonder why you were left alone
As your heart grew colder
And finally turned to stone

Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping

Pathetic oblivion
Forgotten hopes burning in your soul's lonely grave
Pathetic oblivion
Remember how you were before you locked
Your heart away

Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping

"Anathema"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:55 توسط بهرنگ |

هردم از این باغ بری میرسد....
التهاب در دانشگاه زنجان در پی اقدام به هتک حرمت یک دختر دانشجو توسط معاونت دانشگاه

  خبر موثق دریافتی از دانشگاه زنجان حاکیست از شب گذشته به دنبال متهم شدن یکی از معاونان این دانشگاه به تصمیم به برقراری ارتباط نامشروع اجباری با یکی ازدانشجویان دانشگاه، این دانشگاه در التهابی بی سابقه به سر می برد.
"دکتر حسن مددی، عکس بالا، از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، پس از آنکه یکی از دانشجویان دختر دانشگاه زنجان به کمیته انضباطی احضار شده بود، او را تحت فشار قرار داده بود تا به خواسته های بی شرمانه وی تن دهد. ساعت هفت بعد از ظهر روز گذشته این دانشجوی دختر در حالی که یک ضبط صوت نیز با خود به همراه داشت، با دکتر مددی معاون دانشجویی در دفتر وی قرار گذاشت و هنگامی که معاون دانشگاه برای انجام این عمل ننگ آور در حال درآوردن پیراهنش بود، دانشجویان به دفتر وی یورش برده و ضمن جلوگیری از این عمل شرم آور از این اقدام فیلمبردای و پس از آن اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند. به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب گذشته تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. مددی پیش از این نیز از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه زنجان را بر عهده داشته است".
خبر دریافتی حاکیست که امروز رییس دانشگاه توسط دانشجویان مضروب شده و دانشجویان طی شب گذشته اقدام به شکستن شیشه های دانشگاه کرده اند. دانشجویان همچنین از کارمندان دانشگاه خواسته اند محل کار خود را ترک کنند و احتمال این که خسارت وارده به دانشگاه طی ساعات آینده گسترش یابد، بالاست. امتحانات کلا لغو و دانشگاه عملا تعطیل شده است. در عین حال یک منبع خبری دیگر اعلام کرد که انتشار این خبر با توجه به سوابق دکتر مددی، همه را متحیر کرده است. خبر دیگری حاکیست فیلم تهیه شده توسط دانشجویان از طریق بلوتوث در حال انتشار می باشد گفتنی است دانشگاه زنجان به عنوان قدیمی ترین مرکز آموزش عالی استان زنجان در کیلومتر شش جاده زنجان به تبریز واقع شده است و انجمن اسلامی این دانشگاه که چند روز قبل به طور غیرمنتظره ای لغو مجوز شد، فعالترین تشکل مستقل دانشجویی استان می باشد. مجوز این انجمن پس از دعوت به سخنرانی از وزیر کشور دولت اصلاحات، موسوی لاری، لغو شده است.
دفتر تحکیم وحدت بزرگ ترین تشکل دانشجویی در همین رابطه بیانیه ای صادر کرده است و خواستار استعفای وزیر علوم شده است . دفتر تحکیم وحدت در بیانیه خود علاوه بر این حادثه به موارد مشابه در دانشگاه سهند تبریز و دانشگاه کرمانشاه که دانشجویان دختر توسط حراست و یکی از مسئولان دانشگاه مورد هتک حرمت قرار گرفته اند اشاره کرده است . دانشجویان این موارد را کارنامه افرادی دانسته اند که به نام دفاع از ارزش ها با فعالیت تشکلهای دانشجویی مخالفت می کنند و اقدام به انحلال این تشکل ها می کنند .

شایان ذکر است دکتر مددی در دانشگاه زنجان دروس عروض و قافیه ، بدیع و قرآن و حدیث را تدریس می کردند و پایان نامه دکترا ایشان در مورد معراج پیامبر بوده است

( به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب گذشته تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. در این تجمع که تا پاسی از شب نیز ادادمه داشت دانشجویان دختر و پسر دانشگاه زنجان به محض حاضر شدن ریاست دانشگاه در جمع دانشجویان یکصدا استعفای کادر ریاست دانشگاه را خواستار شدند. عده ای زیادی از دانشجویان دانشگاه زنجان شب را در سالن ورزش دانشگاه سپری کردند تا صبح با اضافه شدن باقی دانشجویان به جمع متحصنین، تحصن تا رسیدن به خواسته های دانشجویان که توسط شورای متحصنین اعلام خواهد شد ادامه پیدا کند. ضمناً امتحانات یکشنبه و دوشنبه دانشگاه زنجان لغو شد.

نکته قابل توجه این است که دکتر مددی کسی است که چند روز پیش به عنوان دبیر هیات نظارت دانشگاه، حکم انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان را امضا کرد. یکی از دانشجویان زنجان در همین زمینه به خبرنامه امیرکبیر گفت: "مددی در حالی که هنوز جوهر امضا حکم انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان خشک نشده به خیال این که در دانشگاه هیچ صدای معترض و مخالفی باقی نمانده، قصد داشت یک دختر بی پناه را مورد اذیت و آزار قرار دهد." مددی پیش از این نیز از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه زنجان را بر عهده داشته است.

لازم به ذکر است این هتک حرمت در دانشگاه زنجان در حالی اتفاق می افتد که مشابه همین اتفاق در اردیبهشت ماه در دانشگاه سهند اتفاق افتاد و نسبت به دانشجویان دختر دانشگاه سهند، توسط مسئولین حراست هتک حرمت هایی انجام گرفت. سال گذشته نیز تجاوز مسئول حراست دانشگاه کرمانشاه نسبت به یک دختر دانشجو اعتراضات دانشجویان این دانشگاه و تشکل های دانشجویی را در پی داشت. )

__________________

 

 

( دو هزار دانشجو دانشگاه زنجان بعد از این ماجرا در سالن اجتماعات دانشگاه تحصن کردند و خواستار برکنار رئیس دانشگاه  شدند . )

 شرح دقیق اقدامات دکتر مددی برای تحت فشار قرار دادن دختر دانشجو

گزارش ویژه : حدود دو هفته پيش دکتر حسن مددي ، معاون دانشجويي و از اعضاي اصلي کميته انضباطي دانشگاه زنجان، طي نامه اي که به خوابگاه کوثر (از خوابگاه هاي داخل شهر دانشگاه زنجان) مي فرستد ، بدون ذکر هيچ دليلي از خانم "الف" درخواست مي کند به وي مراجعه کند . مسوولين خوابگاه با توجه به غير معمول بودن اين درخواست به دانشجوي مذکور اظهار مي دارند احتمالا جهت انتقال وي به خوابگاه داخل دانشگاه ، احضار شده است.

فرداي آن روز "الف" به دفتر معاونت دانشجويي مراجعه مي کند . دکتر مددي ابتدا بحث را با مشکلات آموزشي اين دانشجو آغاز مي کند ولي در ادامه وارد مسايل اخلاقي و روابط خصوصي او می شود و براي اين که موارد مورد ادعای خود را با خانواده "الف" در ميان بگذارد ، شماره تلفن پدرش و خودش را درخواست مي کند.

از فرداي آن روز دکتر مددي هر روز با تلفن هاي پياپي ، آسايش را از اين دختر سلب کرده و هر بار به بهانه اي از وي مي خواهد به دفترش مراجعه کند و در اين ديدارها روابط "الف" با دانشجويان پسر دانشگاه و مسايل اخلاقي ديگر را مطرح کرده و او را مورد مؤاخذه قرار مي دهد.

در روز چهاردهم خرداد ماه ، دکتر مددي به خوابگاه کوثر مراجعه کرده و پس از حدود نيم ساعت صحبت با مسوول خوابگاه در حاليکه اکثر اتاق هاي خوابگاه خالي بوده و دانشجويان به علت تعطيلات به شهرستان رفته بودند ، درخواست ديدار با "الف" را می کند.

دکتر مددي در مدت دو ساعتي که در اتاق با "الف" تنها بوده به بهانه آموزش اين دختر شيطان ! شيوه برقراري رابطه جنسي را براي وي توضيح مي دهد به طوريکه "الف" از شدت شرم و عصبانيت به گريه مي افتد و از او مي خواهد اتاق را ترک کند . در اين هنگام دکتر مددي "الف" را تحت فشار قرار داده و از وي مي خواهد تعهد دهد که ديگر اعمالش را تکرار نخواهد کرد . طبق اظهارات "الف" او تا به حال در دانشگاه هيچ گونه مشکل اخلاقي نداشته است و حتي نوع پوشش او طوري نبوده است که جلب توجه کند يا با تذکر روبرو شود . اما با وجود اظهارات کذب دکتر مددي ، از آنجا که تهديد به اخراج و در جريان قرار گرفتن خانواده اش شده بود ، حاضر به امضاي تعهد کتبي نسبت به عدم تکرار اعمال گذشته اش مي شود. اما استاد اين تعهد را کافي ندانسته و اظهار مي دارد "الف" تا پايان تعصيلات فرصت دارد براي حل مشکلاتش ، پيشنهاد مشخص و راضی کننده اي را ارائه دهد .

در هنگام خروج از اتاق آقاي مددي دستش را به طرف دختر دراز مي کند و از وي مي خواهد با او دست بدهد و نیزدستش را پشت او قرار مي دهد.

روز شنبه ۲۵ خرداد ۸۷ ساعت ۲ بعد از ظهر در اتاقي که جلسه هاي کميته انضباطي در آن برگزار مي شد، "الف" با پيشنهاد برقراري رابطه جنسي روبرو شده و از وي خواسته مي شود براي مشروعيت بخشيدن به اين رابطه به صيغه محرميت ۷ ماهه تن دهد. دکتر مددي با نشان دادن برگه هايي ادعا مي کند در مرحله آخر صدور حکم کميته انضباطي تنها امضاي وي و دکتر نداف – رياست دانشگاه - معتبر است و اگر "الف" به خواسته وي تن ندهد مي تواند او را در کميته انضباطي محکوم کند . در ادامه استاد مددي با ادعاي اين که منزل وي مکان مناسبي براي برقراري رابطه جنسي نیست، از "الف" مي خواهد بعد از ساعت اداري به همان اتاق بيايد .

"الف" پس از خروج از اتاق دوستانش را در جريان قرار داده و از آن ها مي خواهد برای کمک به وي بعد از ساعت اداري در ساختمان حضور داشته باشند.

در موعد مقرر آقاي مددي پس از قفل کردن در و کشيدن پرده ها ، اقدام به در آوردن مقنعه و مانتوي "الف" مي کند که در اين هنگام دوستان "الف" با شکستن در وارد اتاق شده و ضمن برخورد با آقاي مددي به فيلمبرداري مي پردازند تا مدارکي براي محکوم کردن وي در دست داشته باشند. ضمن اين که پيش از اين نيز زمزمه هايي تایید نشده مبني بر فساد اخلاقي اين عضو عاليرتبه کميته انضباطي به گوش مي رسيد. فرشي که در اتاق پهن بود، ظن دانشجويان را مبني بر انجام چند باره اين قبيل اقدامات به يقين تبديل کرد. در حالي که خود اين فرد سال گذشته و امسال تعداد زيادي از دختران را به کميته انضباطي يا دفتر خود احضار و آنها را به دليل رعايت نکردن موازين شرعي مؤاخذه کرده بود.
شایان ذکر است دکتر مددی در دانشگاه زنجان دروس عروض و قافیه ، بدیع و قرآن و حدیث را تدریس می کردند و پایان نامه دکترا ایشان در مورد معراج پیامبر بوده است

تجمع، تحصن، اعتراض!

اندک زماني پس از آن برخورد میان دوستان "الف" و دکتر مددی، ۱۰۰۰ نفر از دانشجويان دختر و پسر دانشگاه زنجان با اطلاع از موضوع ، مقابل ساختمان تجمع کرده و خواستار برکناري و برخورد قضايي با استاد مددي شدند.

اين تجمع همچنان ادامه دارد و تعداد دانشجويان معترض به دو تا سه هزار نفر مي رسد. امتحان هاي روزهاي ۲۶ و ۲۷ خرداد نيز لغو شده است . خواسته هاي دانشجويان متحصن عبارتند از :
- برکناري رياست دانشگاه ؛ دکتر نداف و يا استعفاي او
- برکناري معاون دانشجويي ؛ دکترحسن مددي و برخورد قضايي با وي
- عدم برخورد و يا ذکر نام دختري که مورد تعرض قرار گرفته است
- عدم برخورد با متحصنين در روزهاي آتي
- لغو شدن امتحانات تا زماني که تحصن ادامه دارد
- برکناري رييس حراست دانشگاه و برخورد با وي

شايان ذکر است طبق اخبار رسيده ، دکتر مددي با وجود مستندات و مدارک دال بر محکوميت وی، در مصاحبه با خبرگزاري برنا، وابسته به سازمان ملی جوانان، اين قضيه را تکذيب کرده است . رييس دانشگاه ني اعلام کرده است که به استعفا تن نمي دهد . لازم به ذکر است دانشگاه زنجان فعلا تعطیل است اما مسئولان دانشگاه تاکنون خواسته های معترضین را که در سالن ورزش تحصن کرده اند نپذیرفته اند و تنها رئیس دانشگاه با خواسته تعطیل شدن امتحانات موافقت کرده است و امروز نیز هیچ امتحانی در این دانشگه برگزار نمی شود .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:4 توسط بهرنگ |

...قفس...
قفسی ساخته ام از بدنم...آیا باید قفس را شکست؟..

سوال: آیا بیماری دوستم موجب آزارم میشود؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط بهرنگ |

پدر و دختر..
این اسم انیمیشن کوتاه و زیبایی بود که الان دیدم و منقلبم کرد...یک انیمیشن کوتاه و ساده همراه با موسیقی "امواج دانوب" ..یادگار ساعت کوکی طلایی رنگ رومیزی که همدم ایام کودکیم بود....داستان پدری که با دختر کوچکش به کنار دریا می آید. قایقی آنجاست. پدر با خوشحالی دخترک را در آغوش میگیرد و میبوسد و سوار قایق میشود و در افق گم میشود...دختر منتظر میماند..عاقبت با دچرخه ای که با آن به آنجا آمده اند باز میگردد... سالها میگذرد. دختر بزرگ و بزرگتر میشود و مرتب به کنار آب می اید و به افق خیره میشود و اثری از پدر نمی یابد و باز میگردد...سالها میگذرد. دختر در سرما و باد و توفان همچنان به کنار آب می اید و به افق خیره میشود و باز میگردد...دختر بزرگ میشود. ازدواج میکند. بچه دار میشود و پیر می گردد. در پیری باز به کنار آب می آید. آب دریاچه خشک شده و جای آن علفزاری روییده است. دختر دوچرخه قدیمی را که دیگر سرپا نمی ایستد را رها میکند و پیاده به دنبال پدرش وارد علفزار میشود..می رود و می رود تا بقایای قایق پدر را که تا نیمه در خاک فرو رفته می یابد. آرام به داخل قایق می رود و در گوشه ای دراز میکشد و پاهایش را در بغل میگیرد..ناگهان به صدایی از جا بلند میشود..ریتم آهنگ شاد تر میشود..پیرزن باز دختر جوانی میشود ...در مقابل پدرش را میبیند که ایستاده و آغوشش را باز کرده است..میدود و خود را در آغوش پدر می اندازد....

زندگی این است.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:34 توسط بهرنگ |

you are my hate..!!!!!

زین خلق پرشكایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره‌مستانم آرزوست/ زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...

هیچوقت این شعر رو اینقدر عمیق حس نکرده بودم..بعد از سری اتفاقاتی که پشت سرهم برام افتاد دیروز هم دوستی مرحمتی بمن داشتند..و من باز به قدرت عجیب رختخواب در تصمیم گیریها پی بردم!!!  امشب هم دیدم توی نظر خواهی های چند روز پیش ( که از چشمم افتاده بود) دوستی من رو به عنوان نفرتش اعلام کرده!! لابد دلیلش خیلی محکمه که من رو از توی آب نمک منتقل کرده به منشا و منبع بدبختیهاش..اصلا شاید حق با این دوستان باشه...شاید سر منشا بدبختیها من باشم..دیروز به حرف دوستم گوش کردم. در برخورد با یکی از این همرهان عزیز کودکم رو آزاد گذاشتم و توی حلقوم والد و بالغ خان ملحفه تپاندم و.....وای خدا!!! چه حس خوبی داشتم. همره عزیز رو شستم و چلوندم و ولش کردم گوشه دیوار که به حال خودش باشه...وقتی گفت : البته من خوبیهای تورو فراموش نمی کنم...فقط بهش گفتم : فلانی لطفا ساکت شو و هیچی نگو....

کی میخوایم دست از قرطی بازی برداریم؟ کی میخوایم "آدم " بشیم؟ کی از بوی تعفن خودمون استفراغ میکنیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:40 توسط بهرنگ |

doomsday
 ۵ روز تعطیلی  رو تو اصفهان  عین سگ پاسوخته دنبال خرده سرمایه گذاری بودم بلکه خاکی سرم بریزم، از زور بی حوصلگی و بداخلاقی امروز هم نرفتم سرکار و خونه نشستم به بطالت...باز از روی همون بطالت و بی حوصلگی یک فیلم نمیدونم ج ، د...از این ها که دنیا آخر میشه و مردم یا از زور مریضی میمیرن یا به جون هم میافتن رو نشستم دیدم..به اسم روز قیامت. همین فیلم در پیت هم منو به فکر فرو برد. حالا لازم نیست یه ویروس ما رو به این روز بیاندازه. همین الان خودمون همینجور شدیم. همه خسته، عصبی..میدونیم باید سر یکی داد بزنیم ولی نمیدونیم کی. پس به جون همدیگه میافتیم. یه سر به وبلاگها بزنین. اکثرا مشغول پاچه گیری از همدیگه هستن...انگار همه خل شدیم. منتظریم گوشه قبای یکی به دستمون گیر کنه و بپریم به جونش....

اس ام اس برگزیده این چند روز: در سال ۸۷ اگه با سرعت نور هم ..ون بدی نمیتونی به خونوادت نون بدی....

-این سومین پست این دو روز اخیره که مینویسم. دوتای قبلی رو یا ثبت موقت کردم یا بعد از ۱۰ دقیقه پاک کردم ..امیدوارم این سومی بیشتر عمر کنه...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:10 توسط بهرنگ |

turning point....

In a dream I saw the world beyond - no tongues telling lies
The silence was covering everything inside
In a dream I saw myself - fallen down next to me
Couldn't crawl back inside my body

No laughter on my face - reality mirrored in the deep signs of life
Too long sacrificed my feelings to the ones
Who take all 'till there's nothing in the end

I'm not in my aim - I've gotta love also the other half of me
To reach the Turning point
As only in my dreams I'm my biggest enemy

Till I'd found out that I only loved your half in me
So much time I spent - not knowing myself
Too much love I'd given for everyone but nothing for me
My light was burning 'till the end

Now you showed me that two full halves make a stronger one
Also out of me and I feel the strength
Returning into me I new-found love again

Couldn't have been fighting alone
Thank you for hearing me on time
I bless you for the trust you gave
When I didn't admit being weak

I am close to my aim truly hoping
I won't fail
Before I reach The turning point
Where we're no longer the same

Didn't notice me change
Was not living the days without names
Now I'm here with you
To stay beyond
The turning point
Of my dreams

O found my aim - now I can face myself
Again
I thank you for
Loving me
And keeping us on the right way

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:13 توسط بهرنگ |

....
صبر..بردباری و عقل..به اینها نیاز دارم...خیلی....

for now..i play the fool..let see what will happen....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:30 توسط بهرنگ |

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت :ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند : ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي 
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: : ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي    
 اين بار مرد گفت بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟

راهبان پاسخ دادند تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت : من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .. تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232     عدد است و 231,281,219, 999,129,382     سنگ روي زمين وجود دارد
راهبان پاسخ دادند : تبريك مي گوييم   . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : صدا از پشت آن در بود

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت : ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟ راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
  در نهايت رئيس راهب ها گفت: اين كليد آخرين در است  . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد !

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:0 توسط بهرنگ |

سلام..سکوت!
تقدیم به همه دوستان...آن دوستانی که در سکوت من بریدند و دوختند و تنم کردند و باز از تنم در آوردند و کسی نپرسید پس کفشهایت کو....

Hey, I'm your life
I'm the one who takes you there
Hey, I'm your life
I'm the one who cares
They, they betray
I'm your only true friend now
They, they'll betray
I'm forever there
I'm your dream, make you real
I'm your eyes when you must steal
I'm your pain when you can't feel, sad but true
I'm your dream, mind astray
I'm your eyes while you're away
I'm your pain while you repay
You know it's sad but true, sad but true

You, you're my mask
You're my cover, my shelter
You, you're my mask
You're the one who's blamed
Do, do my work
Do my dirty work, scapegoat
Do, do my deeds, for you're the one who's shamed
I'm your dream, make you real
I'm your eyes when you must steal
I'm your pain when you can't feel, sad but true
I'm your dream, mind astray
I'm your eyes while you're away
I'm your pain while you repay
You know it's sad but true, sad but true

I'm your dream
I'm your eyes
I'm your pain
I'm your dream (I'm your dream)
I'm your eyes (I'm your eyes)
I'm your pain (I'm your pain)
You know it's sad but true

Hate, I'm your hate
I'm your hate when you want love
Pay, pay the price
Pay for nothing's fair
Hey, I'm your life
I'm the one who took you here
Hey, I'm you life and I no longer care
I'm your dream, make you real
I'm your eyes when you must steal
I'm your pain when you can't feel, sad but true
I'm your truth, telling lies
I'm your reasoned alibis
I'm inside open your eyes
I'm you, sad but true
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:44 توسط بهرنگ |

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

? ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. ? 

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

? عزیزم ، شام چی داریم؟ ? جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: ? عزیزم شام چی داریم؟ ?
و همسرش گفت:

? مگه کری؟! ? برای چهارمین بار میگم: ? خوراک مرغ ? !!

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:36 توسط بهرنگ |

...
دوستان مختلفی دارم..یکی فکر میکنه باهوشه ولی شدیدا احمقه..یکی شعور درک محبت رو نداره و فکر میکنه داره..یکی که ....امشب این جمله ها رو یکیشون گفت که فکر میکردم از همه احمق تره:

"میدونی..زیادم فرقی نمیکنه زندگی رو جدی بگیری یا شوخی...فکر کنن احمقی یا همه چیزو بفهمی و خومدتو بزنی به حماقت...همه فکر میکنن من احمقم..اما زیاد هم برام مهم نیست..آدمهای احمق نمیفهمن..اونا که باهوشن میفهمن و به روت میارن..ولی اونا که باهوش ترن میفهمن ولی به روت نمیارن......"

پ.ن۱: راستی معیار حماقت چیه؟ با لگد به زیر شکم دوستانی زدن که موقع نیاز به سراغت میان ، وقتی که نیازی بهشون نیست؟ نمیدونم..شاید احمق ترین من باشم...

پ.ن۲: روی سخنم با هیچکدوم از خواننده های محترم این وبلاگ نبود...باور کن.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:58 توسط بهرنگ |

...
- گوساله غریبی هستی!!!

- ا..چرا؟

- به همین دلیل....

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:41 توسط بهرنگ |

عدد بده...
احساس میکنم مغزم خشک شده...پر شده از حساب و کتاب و عدد و رقم و زمان..زمان....نیاز به نیرویی قوی دارم تا من رو از این حالت در بیاره..هر جه زود تر..نیرویی قوی...کجاست آنکه مرا یاری کند؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:45 توسط بهرنگ |