Will I be alone this morning
Will I need my friends
Something just to ease away the pain
And now I never see the loneliness
Behind my face
I am just a prisoner to my faith
If I could only stand and stare in the mirror would I see
One fallen hero with a face like me
And if I scream, could anybody hear me
If I smash the silence, you'll see what fame has done to me
Kiss away the pain and leave me lonely
I'll never know if love's a lie
Ooh - being crazy in paradise is easy
Can you see the prisoners in my eyes
Where is the love to shelter me
Give me love, love set me free
Where is the love, to shelter me
Only love, love set me free
Set me free
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه ؟
برام سواله که این ۸ نفر ثابت مرموز کی هستند که تا مطلبی مینویسم سریعا ۸ بازدیدکننده- و همیشه هم ۸ بازدید کننده..نه کمتر و نه بیشتر- دارم....
به آرامی بلند شدم..پول میز را حساب کردم..انعام خوبی به دخترک دادم که هیجان زده شد و دلیلش را میپرسید ( شانه تکان میداد انگار میگفت: من که حتی نتونستم با تو صحبت کنم...) و به سنگینی به اتاق هتل برگشتم.....
Geum-ja Lee: Listen carefully. Everyone make mistakes. But if you committed a sin, you have to make an atonement for that sin. Atonement, do you know what that means? Big Atonement for big sins. Small Atonement for small sins.
برای خیلی ها وبلاگ محلیه برای تبادل افکار و به اشتراک گذاشتن خاطرات یا رویدادهای روزانه..برای عده ای -از جمله من- بیشتر یه سطل زباله برای رها شدن از افکار آزار دهنده است...گاهی که فشار فکرهای مختلف فلجم میکنه مخلوط درهم برهمی رو میریزم اینجا و راحت میشم...معترض دارم که چرا نوشته هام مبهمه...خوب مشکل اینه که توضیح دادن ابهامات واقعا آزار دهنده ترین کار برامه...بیشتر با چندتا دروغ سر و ته قضیه رو هم میارم و... بدتر از اون وقتیه که مطلبم رو کج میفهمن و نظر هم میدن....گاهی دلم میخواد بخش نظر دهی رو مثل استامینوفن ببندم...ولی وسوسه اینکه شاید... روزی... کسی.... هه...در انتظار گودو؟؟؟؟ مثال وقتی از داشتن وبلاگ بدون خواننده احساس راحتی و رضایت میکنم که میتونم هر زباله ای رو از مغزم بیرون بکشم و نگران جواب پس دادن هم نباشم...بعد "خواننده" وارد میشود که "با معنا بنویس شاید خواننده یا حتی نظر دهنده داشته باشی..!"
آقا..این وبلاگ چندتا خواننده ثابت داره...خواب بزرگ که از بخش نظردهی بجای ایمیل استفاده میکنه ( من زیر بار جی میل نمیرم و اون زیر بار یاهو!) ، لیدی ام ایشان که سرکی میزنه و سری تکان میده و احتمالا پوزخندی....سرمه خانم که با زور و ضرب باید مجبورش کنم اینجا رو بخونه!...روزهای من که پدیده منحوس وبلاگ نویسی رو به جون من انداخت... خاک غریب که هر 70 سال یکبار نظر میده...آبی که وبلاگ واقعا زیبایی داره و کار شناسوندن ایران به دوستان خارجی رو واقعا برام راحت و دلپذیر کرده...خانه دل که به اینترنت آلرژی شدید داره و همراه با خارش و سوزش و اشک پای اینترنت میشینه ( یادگار زمان جنگ)... و یکی دو نفر که با چراغ خاموش میان و میرن...دوست عزیز..باور کن همین تعداد برای من کافیه و ظرفیت بیشتر از این رو ندارم...
راستی...اسم وبلاگ رو هم از اولین کتابی که کاملا تصادفی دم دستم بود انتخاب کردم...میتونست باشه "ترس و لرز" یا "فرهنگ گفته های طنز آمیز" یا "گربه چکمه پوش"...
اصلا قصد روشن کردن هیچ مطلبی رو ندارم..کاملا شخصی و جهت یادآوری به خودم.........گاهی...فقط گاهی هوس اون وبلاگ دیگه رو میکنم..وبلاگ بدون خواننده که پاک شد....
کاش یه مداد پاک کن بزرگ داشتم...خیلی بزرگ...
وقتی بعد از سالهای زیاد به یک آشنا برخورد میکنم، کودکیم را به یادم می آورد...پسر کم حرف ( تقریبا بی حرف!) و گوشه گیر که نود درصد اوقاتش را با کتابهایش و نوارهایش سر میکرد. اهل کوچه رفتن نبود و اگر زور و ضرب مدرسه نبود با هیچکس دیگه هم ارتباط برقرار نمی کرد..تا دبیرستان که یکسری اتفاقات معمولی باعث شد – کمی با زور- از لاک خودم سر بیرون بیاورم و دنبال دوست بگردم..پیمتن که دو روز دیگه بعد از سالهای زیادی از آمریکا برگشته و با همسر و دختر کوچولویش به خانه ما می ایند اولین دوست رسمی بود که خودم اقدام به برقراری ارتباط با او کردم...
حالا..وقتی خسته از کار روزانه، خسته از مسائل کار، خانه پدری، دوستان خواسته و ناخواسته، خسته از کج فهمی ها و نافهمی ها..خسته از مشکلات دنیای آدم بزرگها و غمگین از باری که به جبر و به قیمت ورود به دنیای پر شر و شور انسانهای "دیگر" کشیدنش را قبول کرده ام..به گوشه اتاقم می آیم...موسیقی زیبای Loreena McKennit را با صدای بلند در اتاق پخش میکنم..انگار باز همان کودک برای لحظه ای هرچند کوتاه باز پیشم می آید...هردو سر بر شانه هم میگذاریم و به یاد گوشه تاریک و دوست داشتنی آن اتاق قدیمی پر کتاب لحظه ای بغض میکنیم....