تبليغاتX
مائده های زمینی
and the story ends...

...و داستان تمام شد

وقتی یک کتاب را در دست میگیریم و با قهرمان داستان همراه میشویم، خود را به دستان اندیشه نویسنده – خالق میسپریم..تا او چه تصمیمی بگیرد و چه اتفاقاتی را برای قهرمان داستانش- و ما در ذهن بپرورد...

و زمانی که نویسنده-خالق دیگر چیزی برای گفتن ندارد..وقتی تمامی آنچه برای مخلوقش درنظر دارد برای وی اتفاق میافتد جایی است که داستان باید به اتمام برسد...

حلقه نابود میشود.موجودات پلید از بین میروند. انسانهای نیکو به مرادشان میرسند.پس دیگر نیازی به باقی ماندن قهرمانان نیست. این جایی است که داستان تمام میشود. وقتی که دیگر داستانی برای بازگو کردن باقی نمانده است. زمانی که تمامی معماها حل شده است. خالق به صندلی خود تکیه میکند. پیپ معروفش را آتش میزند و به  حلقه های دود پیپ خیره میشود. در مقابل او شرلوک به اعماق آبشار فرو میافتد...و او لبخند رضایت آمیزی میزند. او دیگر دلیلی برای وجود ندارد.

یک داستان از یک اتفاق ساده  شروع میشود. حوادث اوج میگیرند.و به آهستگی فرو مینشینند.

..و داستان تمام میشود...

ژوکر میمیرد..چرم ساغری از بین میرود ..اولیس به سرزمین خود باز میگردد..تروا در آتش میسوزد..کلئوپاترا سرزمین خود را از دست داده خود را به نیش مار میسپارد..رستم بدست برادرش شغاد میمیرد و قبل از مرگ درخت و برادر را به تیری بهم میدوزد ..شاه لیر سرزمین و عقلش را از دست میدهد و در آخر دخترش-کوردلیا- را پس دلیلی دیگر برای زنده ماندن ندارد.. و سزار..پس از خنجر خوردن از بهترین دوستش بروتوس مینالد: تو هم بروتوس؟ پس از پا درآی سزار...بالزاک پس از روزها از اتاق بیرون میاید و با چشمانی گریان میگوید: من را زندانی کنید..من بابا گوریو را کشته ام...

 

..و داستان ما نیز آهسته به پایان خود نزدیک میشود...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:55 توسط بهرنگ |