باز هم همزاد...
بعضی وقتها انگار لازمه کسی چیزی رو بنویسه که خودت جرات گفتنشون،خصوصا به خودت رو نداری...
"یه دوست بعد از مدتها sms داد ! اونم وقتی که رفته یه جایی که تنهاست! منم ترجیح دادم جوابش رو ندم و تنها بمونه!
چقدر حال آدم گرفته میشه وقتی ببینه چه موقع هایی توی ذهن آدما زنده میشه!
اصلا از اینکه ازش خبر دار شدم خوشحال نشدم!
توی تنهایی به کسی پناه نبردم و دوست ندارم کسی فقط وقتایی که تنهاست یادش بیافته دوستی هم داره! کاش منو همیشگی و فقط واسه خودم میخواست نه واسه اینکه ترس از تنهایی مجبورش کنه بیاد... . به هر حال آدمایی که پروندشون واسه من بسته شده دیگه هیچ چیزی نمیتونه اونا رو برگردونه!"
من هم پرونده یک دوستی خیلی قدیمی رو بستم...یک دوستی ۱۴ ساله که پوسیده و از رنگ و رو رفته بود....یک دوستی رو نه دعوا، نه بد اخلاقی و نه قهر نمی تونه بهم بزنه...تنها چیزی که پرونده یک دوستی رو در هم میپیچه، خودخواهی و احساس اینکه یک طرف از دیگری فقط برای پر کردن فضاهای خالی زندگیش استفاده میکنه..و خوب، مهم نیست این فضای خالی رو با چی یا کی پر کنی...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:24 توسط بهرنگ
|
گیج، سردرگم و بد خلق..این ها این چند روز اخیر با من همراه بوده اند...دلایلش زیادن...اگر سعی کنم باز پراکنده نویسی نکنم باید بگم یک دوست تاثیر عجیبی روی من گذاشته و بدجور به فکر رفته ام...زیاد نمی تونم ازش بگم چون خودش اینو نمی خواد. کلیت اینکه با وجود سن کمش( در مقایسه با سن دیگر دوستانم) بار سنگین مشکلاتی رو چنان با درایت و شجاعت و کنترل به دوش میکشه که دوستان پر مدعا ترم زیر بار خیلی کمتر از این شونه خم کردن، بداخلاقی کردن، نا امید شدن و به "تسکین" دهنده هایی پناه برده اند که...بگذریم.
اونشب وقتی -طبق معمول- با اصرار من سر حرفش باز شد، فکر میکردم از این مشکلات معمول و پیش پا افتاده عاشقانه و "دلی" و اشک و آه داره که با کمی گوش کردن و ...تسکین داده میشه.ولی مساله کاملا متفاوت بود.و جالب اینکه نه تنها خودش رو نباخته بود ( که من با شنیدن نصف حرفهاش کم اورده بودم!) بلکه داشت منو دلداری میداد که خودم رو ناراحت نکنم و خودش از پس این مشکلات بر میاد..این یک انسان واقعیه...کسی که ارزش دوستی رو داره،ارزش سرمشق شدن و ارزش "زندگی" رو...
امیدوارم بتونم براش دوست خوبی باشم...وقتی بیشتر فکر میکنم، میبینم پدر و مادرهایی که بیش از حد "محافظ" و حامی بچه هاشون بودن، اونها رو لوس و تا حدی ضعیف و آسیب پذیر بار اوردن..این دوست به من نشون داد که هستن کسانی که با هجوم مشکلات و تنهایی " وا " نمیدن و دنبال پناه و پناهگاه نمی گردن ...و این برای ما که قراره نسل جدیدی رو تربیت کنیم، درس بزرگیه.
دوست من. نگاه ما به تو و تلاشت برای غلبه بر مشکلات این دوره از زندگیته تا یادمون بدی که هرچیزی که برای مقابله با مشکلات نیاز داریم، در وجود خود ماست. موفق باشی.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:58 توسط بهرنگ
|
...
به لطف دوست عزیزی، من هم دارای فضای share شدم! آهنگهایی رو که دوست دارم اینجا میذارم..فعلا فله ای تا فرصت کنم مرتبشون کنم!
http://www.4shared.com/dir/3719915/163898dd/sharing.html
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:22 توسط بهرنگ
|
نگاه خیره اولیس..
نگاه خیره اولیس
To Vlemma Tou Odyssea( Ulysses' gaze)
کارگردان : تئو آنجلوپولوس
نویسنده : تئو آنجلوپولوس ، تونینو گوئرا
بازیگران : هاروی کایتل ، مایا مورگنسترن
محصول : یونان 1997
فیلم با این جمله آغاز میشود : اگر روح بخواهد خود را بشناسد ، باید به درون روح خیره شود
فیلمسازی یونانی الاصل که در آمریکا زندگی میکند ، ظاهرا برای اکران فیلمی که ساخته به زادگاهش باز می گردد.( فیلمی که جنجال بسیاری در مردم بوجود آورده و عملا اوضاع شهر را کاملا بهم ریخته ) ولی در واقع بدنبال حلقه های فیلمی تدوین نشده از اولین فیلمساز یونانی است .گویی این حلقه های فیلم بسیار ابتدایی ، راهی برای فیلمساز است تا خودش را بهتر بشناسد. در صحنه ای از فیلم ، در حال سوار شدن به تاکسی متوجه دختری میشود که گویی از قدیم می شناخته.به دنبال وی میرود. گروهی از مردم، شمع در دست و همهمه کنان از روبرو به سمت آنها می آیند ( گروهی که تحت تاثیر فیلم به خیابانها ریخته اند) و از پشت سرآن دو، نیروهای ضد شورش به مقابله با مردم رفته و بین فیلمساز و دختر قرار میگیرند. گروهی دیگر از مردم با چترهای باز فیلمساز را در بر میگیرند. صدای اورا میشنویم که : میخواستم به تو بگویم که من برگشته ام. اما چیزی مانعم شد.سفر هنوز به پایان نرسیده است..نه هنوز. فیلمساز در ادامه سفرش به همراه راننده تاکسی میانسالی به بالکان میرود.در مرز پیرزنی را سوار میکنند که 47 سال ( پس از جنگهای داخلی ) خواهرش را ندیده است و وارد بالکان میشوند. پیرزن را در مقصد پیاده میکنند .پیرزن در میان ساختمانهای نا آشنا و برف گرفته باقی می ماند و آنها به راه خود ادامه میدهند. نزدیک مرز راننده از حرکت باز می ایستد.نوشیدنیی به فیلمساز تعارف می کند : در روستای من ، وقتی دونفر می خواهند با همدیگر دوست شوند ، از یک لیوان می نوشند و به یک موسیقی گوش میدهند
در ادامه به آلبانی میرسد و در آنجا در پی یافتن فیلمها با دختری آشنا میشود ( همان بازیگر در نقشی دیگر) به همراه او به سفرش ادامه می دهد.در این راه خاطراتش را نیز مرور میکند ( مرز میان زمانها از بین میرود.در عبور از گمرک ناگهان خودرا میبیند که دستگیر و محکوم به اعدام میشود و دوباره به زمان حال باز می گردد) . در ادامه مسیر به بخارست میرسد.( در جواب دختر که چرا اینجا آمدی به کوتاهی و سادگی می گوید : رد پاهایم..مرا بگونه ای به اینجا راهنمایی می کنند)
در بخارست مادر خود را و کودکیش را میبیند.یکی از زیبا ترین بازیهای هاروی کایتل را در این فیلم میبینیم. بدون استفاده از دیالوگ زیاد ، منظور خود را با بازی زیبایش به بیننده منتقل میکند.بسادگی با همان هیات، نقش کودکی را ایفا می کند که به صف سربازان خیره میشود تا مادرش دستش را بگیرد و با خودش ببرد.در بخارست و طی جشن کریسمس همراه با رقص ، دوره ای از زندگی او در حکومت کمونیستها را شاهد هستیم که اتفاقات مختلف ( از بازگشت پدر تا دستگیر شدن فردی از خانواده توسط ماموران دولت) همراه با نوای پیانو میشوند تا هنگامی که ماموران همه وسایل خانه از جمله پیانو را نیز مصادره می کنند
دگربار به زمان حال باز می گردیم.فیلمساز دختر را ترک می کند تا با قایقی که مجسمه لنین را از رود دانوب به آلمان میبرد خود را به یوگوسلاوی برساند.درآنجا تنها کسی که میتواند فیلمها را تدوین کند، زندگی می کند و فیلمها نیز احتمالا پیش او باشند.هنگام ترک دختر می گرید. دختر میپرسد : چرا گریه می کنی؟ میگوید: گریه می کنم چون نمی توانم عاشقت باشم...در مقصد دوستی قدیمی به پیشواز او می آید : اولین چیزی که خدا آفرید سفر بود.سپس تردید و سپس نوستالژی
The first thing God created was the journey, then came doubt, and nostalgia.
در ادامه دختری قایقران وی را به سارایوو میبرد. دختر همان بازیگر است که اینبار نقش بیوه زنی را دارد که شوهرش را در جنگ از دست داده..با وی رابطه عاطفی بر قرار می کند.وی را در سفرش همراهی می کند و باز او را ترک میکند
فیلمساز وارد شهر جنگزده سارایوو میشود و در آنجا بالاخره مردی را می یابد که حلقه های گمشده را در اختیار دارد و میخواهد آنها را پس از سالها تدوین کند و موفق هم می شود. بار دیگر دختر هسفر فیلمساز است. اینبار در نقش دختر مرد تدوینگر.
روزی در شهر مه میشود. " در این شهر مه بهترین دوست انسان است.تنها موقعی که شهر زندگی عادی دارد و تک تیراندازها قادر به هدف گیری نیستند."
گویی در شهر همه به صلح موقت رسیده اند.کنسرت موسیقی خیابانی و نمایش برگزار میکنند.پس از آن فیلمساز و خانواده مرد در مه به خانه باز می گردند که فیلمساز یک لحظه بقیه را گم میکند. صدای سربازان را در مه می شنویم که بقیه را دستگیر کرده و همانجا اعدام می کنند...فیلمساز خود را به بالای سر اجساد میرساند و بالای سر جسد دختر می گرید.و د

ر انتها رو به دوربین می گوید
“the three reels, the journey . . .”; “how many borders must we cross to reach home?” “between one embrace and the next, between lovers' calls, I will tell you about the journey, all the night long and in all the nights to come ... the whole human adventure, the story that never ends”
سه حلقه فیلم...سفر...ازچند مرز برای رسیدن به خانه باید عبور کنیم؟ بین یک آغوش و آغوش دیگر...بین نداهای عاشقان...من از سفر برایت می گویم...تمام طول شب و تمام شبهایی که می آیند...تمامی سرگذشت بشر را...داستانی که هرگز پایان نمی یابد
آنجلوپولوس در مورد فیلم میگوید : هر فیلمسازی اولین باری را که از دریچه دوربین نگاه کرده ، به خاطر دارد. لحظه ای که نه تنها به اکتشاف سینما بلکه به کشف دنیا می پردازد. زمانی می رسد که فیلمساز به ظرفیتش برای دیدن چیزها شک می کند. زمانی که نمی داند نگاهش صحیح و بیگناه است یا نه
بدترین شرح در مورد فیلم را در سایت یاهو نوشته اند و بهترین و کاملترین را در
این آدرس میتوانید بخوانید
پ.ن : با تشکر از دوست عزیزی که در تصحیح متن فوق راهنماییم کرد
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:26 توسط بهرنگ
|
به آنان که با قلم....
feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:11 توسط بهرنگ
|
Nebel Mist....
Der letzte Kuss ist so lang her
der letzte Kuss
er erinnert sich nicht mehr
گاهی آدم یه عمر دنبال یه چیزی یا کسی میگرده..بعد که خسته شد، سعی میکنه چیزها یا کسانی رو که پیدا کرده شبیه اون چیزی در بیاره که دنبالش بوده..بعد بازم خسته میشه....حالا اگه خوش شانس باشه خود اون چیز یا کس میاد سراغش..مثل من..اگه هم نباشه که...
Le dernier baiser est si long ici
le dernier baiser
il ne se souvient plus
آدمی یهو از "ناکجاآباد" ( همون nowhere فرنگیا) جلوت سبز میشه..اول باور نمی کنی...بعد میبینی نه..اونم مثل خودته..یه عمری علایق و فانتزیاشو -از ترس یا خجالت نه..برای اینکه بهشون توهین نشه- یا قایم کرده یا به شکل "آدم بزرگ پسند" در اورده..ولی به هم میرسین میبینین نیاز به هیچ توضیحی برای همدیگه ندارین..درک متقابل..این یعنی زندگی راحت!!!
El último beso es tan largo aquí
el último beso
él no recuerda más
با هم همخونی نداره..تقصیر تو هم نیست..در واقع این یکی از موارد نادریه که هیچ مقصری وجود نداره...مسئله اینه که آدم وقتی روحیه جنگیدن نداره، ترجیح میده جایی زندگی منه دور از هیاهو..دور از جنگیدن...
The last kiss was so long ago
the last kiss
he does not remember it anymore
کی میگفت من مراعات خواننده هامو نمیکنم؟!! یه فیلسوف بنگلادشی میگه:گاهی بهترین راه پنهان کردن چیزهایی که برات با ارزشن و میترسی خشونت اطرافیان به اونا صدمه بزنه اینه که اونا رو درست جلوی چشم همه نگه داری!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:44 توسط بهرنگ
|