این یک بازی جالب..در راستای تعویض جو وبلاگ...
گوسفند!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:54 توسط بهرنگ
|
کاش....
جمعه ساعت هفت شب...دختر خاله ام پشت گوشی موبایل با بغض از من میپرسد: از اصفهان خبر داری...؟ خبر ندارم..هیچوقت از هیچکس از فامیل خبر نگرفته ام...انگار این شهوت وحشتناک بزرگترهای فامیل برای اینکه سر از کار ما جوانترها در بیاورند، هرکدام از ما پسرخاله و دخترخاله ها را به یک گوشه از سنگر سکوت رانده...
اسم...کدام اسم...فکرم سراغ پیرتر های فامیل میرود...مرجان کماکان بغض و مکث را باهم تحویل میدهد ..و من بی تاب که: کدام اسم را از گوشی تلفن میشنوم...
شیرین؟
او فقط بیست و سه سال دارد...نه..بیست و یک سال...صبح در رختخواب پیدایش کرده اند...سکته؟ باور نمی کنم...
این آخرین مطلبی است که در ۳۶۰ نوشته...
"شاید آخرین متن!
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم"
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:46 توسط بهرنگ
|