تبخال...مرکز دید...سفیدی شیری رنگ سمجی که مانع دیدم شده..باز یاد ساراماگو میافتم..دستم رو روی چشم راستم میذارم و سعی میکنم با چشم چپم نوشته های روی آینه رو بخونم...
فردا در بیمارستان، شیون مادر دیروزی مثل پتک توی سرم میخورن..مرد جوانی زیر بغلش را گرفته و آروم گریه میکنه...دیگه کنجکاو نیستم بدونم چی شده...
توی آژانس نشستم که دوستم زنگ میزنه و حالم رو میپرسه..براش شرح میدم..بعد از تموم شدن حرفم، راننده که نگران به نظر میاد، هرچی راهنمایی بلده به همراه آدرس پزشکی که بنظر خودش عالیه ، برام مینویسه...فکر میکنم" حتی این غریبه هم...ولی دوستان..."
توی مطب دکتر نشستیم..سودابه دفتری رو باز میکنه که شاگردش داده تا براش جمله ای رو بنویسه..از من کمک میخواد..جمله ای میگم..نگاهم میکنه:" چرا به این نتیجه رسیدی؟"
..پشت گوشی موبایلم دوستی گریه میکنه..پسری که عاشقش بوده با کس دیگری دوست شده...به پیرمردی که تنها به مطب اومده و به زور سعی میکنه از جاش بلند بشه نگاه میکنم و به اطرافیان..یاد شعر محسن نامجو میافتم" این عشق پانزده سانتی از آن تو.."
زیر پلک تنها چشم سالمم یک جوش کوچک میبینم..زهر خندی میزنم...یاد تعداد چشمهای عنکبوت میافتم...یاد کتاب کوری ساراماگو..یاد مادر گریان..یاد رزیدنت جوان که سعی میکنه ناراحتیش رو قایم کنه و خانم دکتر رزیدنتی که احساس میکنه مریض ترجیح میده "آقای" دکتر معاینش کنه و آروم کنار میشینه...یاد پیرمرد توی مطب که به کسانی که سعی میکنن کمکش کنن آروم و با صدایی خفه میگه" کلاه داشتم..کلاهم کو؟" یاد....
چراغ رو خاموش میکنم و توی تاریکی راهمو پیدا میکنم...