تبليغاتX
مائده های زمینی
رانیتیدین ، استامینوفن نیست..؟
خوب به لطف پیام، با وبلاگ رانیتیدین هم آشنا شدم..البته خودش هم اشاره کرده که استامینوفن پدر خواندشه...حالا اگه یکی نباشن!! ولی این یکی ..چطور بگم..دوستانه تر؟عامیانه تر؟..خوب..فرق میکنن دیگه!!

اینم چندتا از نوشته هاش که خوشم اومد: ( این همه گفتم، رعایت کپی رایت شد..نشد ؟)

-جنگ، مثل زن، آزمون خوبی برای مردان است.

هزارتوهای بورخس / ترجمه احمد میرعلائی

-

حکایت

یه انگلیسی که احتیاج فوری به شلوار راه راه داره می ره پیش خیاط.
[صدای خیاط]
«سرمون شلوغه. چهار روز دیگه بیاین آماده ست.» چهار روز گذشت.
«خیلی شرمنده م. هفته دیگه بیاین، دوخت خشتک رو خراب کردم.» یه هفته گذشت.
«بسیار شرمنده م، دو هفته دیگه بیاین، دوخت زیپ رو گند زدم.»
خلاصه بهار می شه و جادکمه ای ها هنوز باز نشده.
[صدای مشتری]
«لعنتی، اصلا خجالت داره. تو شش روز، می شنوی، تو شش روز خدا دنیا رو ساخت. اون وقت توی لعنتی تو سه ماه نتونستی یه شلوار خوب برای من بدوزی!»
[صدای خیاط]
«ولی آقای محترم، یه نگاه
به دنیا بنداز
یه نگاه هم
به شلوار من!»

دست آخر / ساموئل بکت / ترجمه استاد مهدی نوید
-

Brecht, The Poet

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد.
دوباره دوام می آوَرَد؛
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است.

-

تسویه

قبل از به هم زدن بد نیست یه تسویه حساب مالی هم بکنید.
بد مصب؛
سه تومن بدهکار بود !

خوب..بقیه رو هم زحمتش با خودتون...راستی..انگار هم دانشگاهی ما هم هست..و شرط می بندم برقی باشه..!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 3:28 توسط بهرنگ |

در راستای بمب گوگلی..
این بمب گوگلی هم جالبه ها..در این راستا(!) من هم لینک زیر را اضافه میکنم..

300

...فقط...وقتی ما خودمون برای تاریخمون ارزش قائل نیستیم و اونو نابود میکنیم و پادشاهانمونو تحقیر میکنیم، از غریبه ها چه انتظاری داریم؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:10 توسط بهرنگ |

خاطره..
جمعه ظهر خونه روزبه (برادرم) مهمون بودیم....بعد از ناهار روزبه بلند شد که برامون "آیس پک" بخره و بیاره..بهم اصرار کرد باهاش برم. من که اصلا حال و حوصله تکون خوردن نداشتمو با غذای توی بشقابم بازی میکردم، باهاش نرفتم.پدرم : کاش باهاش میرفتی بابا...این روزا بعدا براتون خیلی خاطره میشه..دور از جونتون، خدا بیامرز عموت...

ساکت شد و ادامه نداد..نمیدونم چه مرگم شد که احساس کردم بلند بلند میشه فکر کرد..زیر لبی گفتم: هرچی خاطره کمتر باشه،آدم سبکتر میره...

سنگینی نگاه پدرم رو رو خودم حس کردم..سرم رو تو بشقاب بردم و...

من کی سکوت کردن رو یاد میگیرم؟؟؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:21 توسط بهرنگ |

سکوت..
محمدرضا و تینا، هردو ۷ ساله، برای تمام کردن نقاشیهایشان-برای مسابقات خارجی- به خانه ما آمده اند..محمدرضا ناشنواست و بسیار آرام و با دقت زیادی مشغول نقاشیش است..چنان ساکت و آرام که وجودش در خانه حتی محسوس نیست...

تینا ولی به اندازه ۵ نفر شیرین زبونی میکنه!!

-خانوم..من بلدم صدای دایناسور در بیارما!!

-خوب در بیار..ولی نقاشیت رو هم تموم کن..

-آخه شوهرتون...!!

- شوهرم ناراحت نمیشه...صداشو در بیار :)

-نه..شوهرتون میترسه!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:50 توسط بهرنگ |

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش ?اگر عمر دوباره داشتم...? او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم *"

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:12 توسط بهرنگ |

مکالمه...
یک هفته قبل:

من: بیا پوریا..این آهنگ رو گوش کن جالبه..

پوریا: چیه؟

من:محسن نامجو ( یکسری توضیحات میدم و چندتا کارش رو براش پخش میکنم)

پوریا: بامزس..یارو خله..چرت و پرت میخونه...حالا "سیدیش" رو بده ببرم گوش کنم...

امروز:( یادم رفت: لوکیشن: محل کار..فقط کامپوتر من بلندگو داره!)

پوریا: بهرنگ..آهنگ جبر جغرافیایی رو بذار...جان من!

من: نه!!

پوریا: اذیت نکن..خوب اونکه میگفت عدد بده رو..اونو که دوست داشتی..

من: نه!!

پوریا: بابا اذیت نکن دیگه!! الان دو ساعتی هست نامجو گوش نکردم! حداقل نوبهار رو بذار..اونکه سنتیه!

من: نه..نه..نه..زیاده روی کردی..چشمات "دو دو" میزنه! نباید یه مدت نامجو گوش کنی! برات نگرانم!

(بدون شرح!!!)

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:7 توسط بهرنگ |

محسن نامجو....
شاید خیلیها الان دیگه با محسن نامجو و موسیقی خاص، جسور و آزاد اون اشنا باشن..من دیشب باهاش آشنا شدم اونم به لطف دوستی...فعلا دارم به اهنگهاش و خصوصا شعرهاش گوش میکنم و ...

"وقتی سرتو کردن توی جوب...بیوگرافیتو همون تو آب بنویس..وقتی دستتو پیچوندن از پشت..رو سطح خارجی حباب بنویس..از می و عشق و گل و گلاب بنویس...وای وای وای..وقتی هنر به اتمام میرسه...وقتی سخن به انجام میرسه..وقتی صفای باطن میخندونتت...وقتی وفای ناب..آخ..میبره آدم...وقتی صفای باطن میخندونتت....."

"ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را...مچاله شو به جوی آب شو روان، عدد بده...زباله شو به گوشه ای غمین هزار ساله شو، عدد بده...این قرار عاشقانه را عدد بده..شور و حال عارفانه را عدد بده..رو جهان بیکرانه را سند بزن...روی رود تشنگیت سد بزن..."

خوب من هنوز باهاش درگیرم...در موردش میتونین تو ویکیپدیای فارسی بخونین یا بهتر از اون،اینجا. ولی کار محسن نامجو ارزش گشتن و پیدا کردن و گوش کردن و خصوصا فکر کردن رو داره..اگر اینقدر خوش شانس باشین ( مثل من!) که بتونین کارهاشو پیدا کنین... 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 10:59 توسط بهرنگ |

دنیای بچه ها
پسر کوچولوی حمید هشت ماهشه و شدیدا شیطون...هروقت خونشون میریم، دو ساعت هم اونجا باشیم ، تمام مدت زل میزنه و خیره میشه به من!! شده جوک بچه ها! یکی میگه چون مشاوری، بچه از حالا ازت میترسه! یکی میگه بخاطر عینکه..یا رنگ لباست..ولی تو یه جمع ۱۵ نفری عینکی و ریشو و با لباسای عجیب، باز به من خیره میشه!!! همین رفتار رو دختر کوچولوی نسرین، پسر ۷ ماهه اصغر ، دختر ۲ ساله مهدی و الان دختر یک ساله مرجان هم دارن!! "رها" ی یکساله که باعث شد اینو بنویسم الان عین آدم بزرگ جلوم نشسته و بهم نگاه میکنه! جوری که همه تعجب کردن...تو نگاه بچه ها یه چیزیه که نمیفهمم...دوست دارم بفهمم چی باعث میشه اینجور به من خیره بشن و نه به سایر آدمهای جور و واجور اطرافشون...!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:23 توسط بهرنگ |