تبليغاتX
مائده های زمینی
کوبه...

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد ...
چراکه اگر بگاه آمده باشی،
دربان به انتظار توست ..
و اگر بیگاه،
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید ......

( احمد شاملو )


برای آغاز یک ارتباط تازه، خیلی با احتیاط اقدام میکنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:20 توسط بهرنگ |

تنهایی....
امشب عجب شبیه.."س" رفت اصفهان تا آخر هفته...هیچوقت دلم اینجور تنگ نشده بود...خودم هم تعجب کردم...عجب تنهایی سنگینه...

خاله جان، خاله مادرم، یک پیرزن شوخ و سرزنده و سرحاله که در ۹۶ سالگی هم با شوخیها و سرزندگیهاش همه رو میخندونه..صدای بم دورگه ای داره که کلی پشت تلفن همه مارو سرکار گذاشته . یادمه تو یه مجلس باکلاس، از عروسش کلی خواهش تمنا کردن تا بخونه..اونم کلی کلاس گذاشت و ناز اومد تا حاضر شد بخونه..همه ساکت شدن و خوند: آآآی..بانو.....

که یک صدای بم ترسناکی از یک طرف دیگه مجلس جواب داد: آآآآییی...باااااانو!!!! که همه چنان خندیدند و مجلس از اون حالت "باکلاسی" کلا در اومد....

خاله جان امروز ظهر سکته کرد....و رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:19 توسط بهرنگ |

ادامه هذیان!!
چون هنوز تب دارم، پس نه تنها مطلب دیروز رو پاک نکردم، یکی دیگه هم میخواهم اضافه کنم ( تازگی یک معلم املا از اینجا عبور میکنه که غلطهامو میگیره!! ادبی نوشتنم -گاهی- از ترس اون است!!!)

امروز کلا خواب بودم..اینهم نتیجه خواب:

یکبار نجف دریابندری در کتاب " چنین کنند بزرگان " ( من هنوز قانع نشدم که ویل کاپی نویسنده این حرفها رو زده و دریا بندری فقط مترجم بوده!!) گفته بود : مصریان دو دسته بودند. مصریان باهوش و مصریان بی هوش..مصریان باهوش پشه بند را اختراع کردند و شبها راحت خوابیدند. اما مصریان بیهوش که نتونستند پشه بند اختراع کنند، شبها از دست پشه ها تا صبح بیدار ماندند و به این دلیل علم ستاره شناسی را اختراع کردند..!!

زمان مدرسه هم بچه ها دو دسته بودند. باهوش ها و بی هوش ها. با هوش ها به سر و وضع و تیپ و "گیف" و فیلم اونجوری و... میرسیدند، بی هوش ها سرشون تو کتاب میکردند و درس خوندن و ... چون مسئله خیلی سیاسی میشه، یک کم سانسورش میکنم..خلاصه، جونم براتون بگه باهوش ها الان با زندگی کیف میکنن ، بی هوش ها هم کتاب میخونن..کی پنیر کیو دزدید و شازده کوچولو و سهراب و فروغ و...خلاصه علم شناخت رفتار متقابل و این حرفها اختراع شد!! با هوش ها هم به ریشمون میخندن و ...به جون خودم راست میگم! یکبار با یکی از این باهوش ها هم سفره بودم..لابلای دوهزار تلفن مختلف از دوستان غیر همجنسش ( دغدغه فکریش این بود که چطوری کسی رو که تاریخ مصرفش تموم شده جوری بپیچونه که دردسر نشه..! عین کلمات خودشه..خدا هرجایی هست اجرش دهاد!) باهاش کمی صحبت کردم..شازده کوچولو رو در حد کارتونش میشناخت و بقیه هم که ولللش!!!

آهان..اینم نتیجه تفکرات و تعمقات بعد از ظهر بود!!!: تو فیلمای رومانتیک، همیشه دو نقش هست : یکی مرد دودره باز شر که دل دختر نقش اول رو میدزده ( معمولا هم اگر فیلم مربوط به قرن هیجدهم باشه سر ارثیه فامیلی و ایناس..) و بعد که به مقصودش میرسه طرف رو آزار میده و اذیت میکنه که دل بیننده کباب میشه ( یکیشو نیکول کیدمن بازی میکنه که هرچی زور میزنم اسمش الان یادم نمیاد.(( از نت دیدم: پرتره ای از یک خانم)) این نقش منفی رو هم جان مالکوویچ خودمون داره، مثبته هم که الان میگم کیه ، ویگو مورتنسن بازی میکنه) از طرف دیگه نقش مثبت داستان، یک پسر( معمولا فقیر یا تند خو یا..کلا نه چندان به هنجار) که دختر رو واقعا و عمیقا دوست داره و همیشه هم مورد بی مهری یا بی توجهیه و هروقت هم دختر مربوطه به مشکل بر میخوره به کمکش میاد و حتی آخر سر جونش رو بخاطر دختره از دست میده و بهش نمیرسه و...از این حرفا دیگه..دل بیننده کباب کن....نکته جالب اینجاست که اکثر پسرها از نقش باحال منفیه لذت میبرن و اونو دوست دارن و نقش لوس و بیمزه و احمقانه نفر دوم براشون هیچ جذاب نیست..منتها از اونجا که نقش جوان دودره باز طرفدار زیادی داره، زود هم پر میشه و هرچی نقش خالی میمونه، همون نقش بدبخت مثبته!!!

اگر از این حرفها چیزی فهمیدین، شما هم تب دارین!!! کلا تکذیب میشود!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 22:0 توسط بهرنگ |

و بالاخره..!!
مریضم..بالاخره سرما رو خوردم! هرسال تا اینوقت یک چندباری سرما میخوردم که عادی شده بود، ولی امسال تا امروز دوام اوردم. ولی امروز از صبح حالم خوش نبود...شب تاسوعا بود و هرکدوم از همکاران عزیزم برای مراسم به شهرشون رفته بودن و از ظهر کلا تنها بودم..کارها رو راست و ریست کردم، تا ۵ بعد از ظهر که همه چیز رو تعطیل کردم و جمع و جور ( تا جایی که یادمه..اونقدر منگ بودم که..) و خودم رو هرجوری بود خونه رسوندم و افتادم تو رختخواب... عین گزارش روزانه های یکی از دوستان وبلاگ نویسم شد!! فقط من ماشین ندارم که از پنچر شدن و تو جوب افتادنش بگم!!!!

فکر کنم تب دارم، هزیون میگم! فردا نگاه میکنم اگر پستم زیادی چرت و پرت بود ، پاکش کنم!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:7 توسط بهرنگ |

دیشب جایی مهمان بودیم...دوستی قدیمی که مدتی بود ندیده بودمش هم بود..از دیدن همدیگر خیلی خوشحال شدیم..ولی یکجور پریشانی و نگرانی تو رفتارش بود که نگرانم کرد. شغلش تجارته و وضعش بد نیست..ولی معلوم بود که وضعیت فعلی روی کار اونهم تاثیر گذاشته. شاید قبل از ماها. طی مدت مهمانی حداقل ۸،۹ بار از من پرسید " بهرنگ جان..وضعیت چی میشه؟" ( همیشه لفظ قلم صحبت میکنه! همینش برام خیلی جالبه!) خیلی سعی کردم بهش روحیه بدم و امیدوارش کنم. با اینکه خودم هم حال و روز درستی نداشتم ، تلاش کردم از اون حالت حداقل برای یک شب در بیاد...ولی چه فایده...


یک موسیقی بسیار زیبا و آروم از میزبان مهربانمان گرفتم. یک خواننده اروپای شرقیه که اسمش رو نمی دونم. سبکش کمی شبیه لورینا مک کنیته. ولی آرومتر و غمگین تر....راسته که موسیقی مرهم دردهای روح انسانهاست...تو این آخرین ساعات جمعه شب با این موسیقی سر میکنم و به دوستی فکر میکنم که نشاط و انرژیش تمام تبدیل به نگرانی شده...این اتفاقیه که برای همه ما افتاده..همه منتظر..پریشون از عدم توانایی برنامه ریزی برای زندگی..و خانواده ای که باید برایش تکیه گاه باشی و امید دهنده....

با تمام خوش بینی ذاتیم..من هم جوابی برای دوستانم ندارم...

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:56 توسط بهرنگ |

remember...
یادم باشد...

بعضی راهها یکطرفه هستند...البته قانون برای شکستن ساخته شده..نه؟

بعضی دیگه راهها خیلی یکطرفه هستند...سخت بشه برگشت...

ولی یک راههایی هم هست که مطلق یکطرفه هستند....یعنی بدان و آگاه باش وقتی رفتی، دیگه با من بمیرم و تو بمیری و ...نمیشه برگشت...یعنی جایی برای برگشتن نیست..پشت سرت خراب شده..راهی نداری...

میدانم....میدانم و میروم....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:29 توسط بهرنگ |