تبليغاتX
مائده های زمینی
نیمه شب...
بارها با خودم عهد بستم..

عهد بستم نیمه شب به زندگی و زیر و بم هاش فکر نکنم..

عهد کردم نیمه شب موسیقی غمگین گوش نکنم..

عهد کردم خاطرات گذشته رو نیمه شب مرور نکنم..

عهد کردم نیمه شب به وبلاگها و سایتهای دوستان قدیمی که نمی بینمشون سر نزنم...

عهد کردم..نیمه شبها ننویسم....

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:40 توسط بهرنگ |

فریدون مشیری...

پر کن پیاله را
 کاین آب آتشین
 دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
 دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ‌آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 22:46 توسط بهرنگ |


باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است
ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن،هيچ.
پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي مانند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست

shab

( عکس از آبی)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:15 توسط بهرنگ |

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:48 توسط بهرنگ |

بازی یلدا
اين روزها هرجا ميرم صحبت بازی يلداست....نميدونم چه اصراری داريم تحت هر عنوانی از هم اعتراف بگيريم..يا نياز به گشودن رازهای سينه هامان داریم که به همدیگر نزدیکتر بشیم...يا صرفا کنجکاوی؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:59 توسط بهرنگ |

nick cave...

Go son, go down to the water
And see the women weeping there
Then go up into the mountains
The men, they are weeping too

Father, why are all the women weeping?
They are weeping for their men
Then why are all the men there weeping?
They are weeping back at them

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the men and women sleep
This is a weeping song
But I won't be weeping long

Father, why are all the children weeping?
They are merely crying son
O, are they merely crying, father?
Yes, true weeping is yet to come

This is a weeping song
A song in which to weep
While all the men and women sleep
This is a weeping song
But I won't be weeping long

O father tell me, are you weeping?
Your face seems wet to touch
O then I'm so sorry, father
I never thought I hurt you so much

This is a weeping song
A song in which to weep
While we rock ourselves to sleep
This is a weeping song
But I won't be weeping long
But I won't be weeping long
But I won't be weeping long But I won't be weeping long

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:48 توسط بهرنگ |

مرگ دیکتاتور...2
صبح اول وقت تیتر اخبار رو خوندم...صدام بدار آویخته شد..به همین اختصار..بعدا که مراسم اعدام رو دیدم هم...سه-چهار نفر با سر و صورت پوشیده در یک اتاق ..ساده و مختصر..و شاید محقر..همین. اوضاع دنیا هم فرقی نکرده..انگار نه انگار که خانی اومده یا رفته...واقعا چرا گاهی فکر می کنیم که مهم هستیم..حق داریم برای دیگران سرنوشت انتخاب کنیم یا اونها رو مجازات کنیم؟ میدونم الان تمام وبلاگهای فارسی در مورد اعدام صدام مینویسن و خیلی مفصل تر یا بهتر...ولی این تنها حسی بود که با خوندن و دیدن خبر به من دست داد...همین؟


شوهر خاله ۸۵ ساله، با خاله ۷۵ ساله دعوا کردند و خاله کتک خورده خونه دایی اومده برای طلاق و... باز تنها حس من وسط اونهمه شلوغی : باریکلا به این شور و حال جوونی تو این سن و سال!!!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 20:27 توسط بهرنگ |

یادداشتهای ماری هاسکل
درباره خویشتن خویش اندیشیدن ، وحشتناک است.

اما این تنها راه صمیمانه کار است...اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم....اندیشیدن به جنبه های زشتم...اندیشیدن به جنبه های زیبایم...و در شگفت شدن از آنها...

چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟...از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم....

جز از خویشتن خویشم؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:33 توسط بهرنگ |

adaptation....

You are what you love, not what loves you...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:56 توسط بهرنگ |