تبليغاتX
مائده های زمینی
پنجشنبه...
شکسپیر میگه: همیشه غمگین ترین و بدترین لحظه زندگی انسان توسط کسی ساخته میشود که بهترین و به یاد ماندنی ترین و شیرین ترین لحظه عمرش را ساخته...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:33 توسط بهرنگ |

مرگ دیکتاتور...

Pinochet died

Victor Jara was asked, 4 days before the military coup of September 11, 1973, what the word ‘Love’ meant to him: He responded:

Love of my home, my wife and my children.
Love for the earth that helps me live.
Love for education and of work.
Love of others who work for the common good.
Love of justice as the instrument that provides equilibrium for human dignity.
Love of peace in order to enjoy once life.
Love of freedom, but not the freedom acquired at the expense of others’ freedom, but rather the freedom of all.
Love of freedom to live and exist, for the existence of my children, in my home, in my town, my city, among neighbouring people.
Love for freedom in the environment in which we are required to forge our destiny.
Love of freedom without yokes: nor ours nor foreign.
 
jara
On the morning of September 12, Jara was taken, along with thousands, as a prisoner to the Chile Stadium (renamed the Estadio Víctor Jara in September 2003). Many of them were tortured and killed there by the military forces. Jara was repeatedly beaten and tortured, resulting in the breaking of bones in his hands and upper torso. Fellow political prisoners have testified that his captors mockingly suggested that he play guitar for them as he lay on the ground. Defiantly, he sang part of a song supporting the Popular Unity coalition. He was murdered on September 15 after further beatings were followed by being machine-gunned and left dead on a road on the outskirts of Santiago........
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:26 توسط بهرنگ |

آسمون جل....
http://www.nimania.net/albumshow.asp?a_id=85
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:58 توسط بهرنگ |

امنیت...
امنیت..امنیت....اولین اصل در زندگی و موفقیت..امنیت شغلی..امنیت مالی..امنیت جانی..

و امنیت در دوستی....چه چیزی یک دوستی رو امن میکنه و یکی رو نا امن؟ چطور میشه احساس امنیت ایجاد کرد...

و چطور میشه بدون احساس امنیت به یک دوستی ادامه داد؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:56 توسط بهرنگ |

برای آبی

 ای فسانه ! خسانند آنان
 که فروبسته ره را به گلزار
 خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز یک تندباد است بیمار
 تو مپوشان سخن ها که داری
 تو بگو با زبان دل خود
 هیچکس گوی نپسندد آن را
 می توان حیله ها راند در کار
عیب باشد ولی نکته دان را
نکته پوشی پی حرف مردم
 این ، زبان دل افسردگان است
 نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
 ما که در این جانیم سوزان
 حرف خود را بگیریم دنبال

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:30 توسط بهرنگ |

vertical limit...
حد تحمل شما چقدر است؟ چه موقع از این حد عبور میکنید؟ اگر کسی از این مرز تحمل شما عبور کرد، چه برخوردی میکنید؟

امروز از این حد عبور شد...قبول دارم که خیلی خونسردم..ولی هرچیزی حدی داره...وقتی کسی که دو برابر من عمر کرده و برابر سالهای زندگی من مدیریت کرده و خودش رو هم آدم باهوشی میدونه، تبدیل میشه به ناخدا اهاب ( موبی دیک) و مثل یک بچه ۱۰ ساله رفتار میکنه، دیگه جای موندن نیست..البته قصدش شاید تنبیه کردن بوده و اجبار به موندن..ولی ، زیاده روی کردن همراه با حماقت ، نتیجه ای جز مطرود شدن نداره... و این اتفاقیه که برای شرکت داره میفته و اون بجای درست کردن اوضاع، دقیقا مثل ناخدا آهاب، با خودخواهی و کله شقی تمام ، این کشتی رو به نابودی هدایت میکنه...

ماه آینده ، خیلی سخت خواهد بود..و بعد از اون آرامش...............

دعا نکنین..به چیزی فرا تر از اون نیاز دارم...کنترل...

'the only way to get smarter is by playing a smarter oponent'

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 0:16 توسط بهرنگ |