اخیرا یک سری مسائل و مشکلاتی برام پیش اومد ( که اکثرش بازتابش رو اینجا داشت) که تحت فشار زیادی قرار گرفتم..اینجور مواقع برای حفظ تعادل زندگی، بناچار- و موقت- یکسری اجزای زندگی رو باید کنار گذاشت تا به مسائل مهمتر رسیدگی کرد...درگیری تغییر شغل-که هنوز درصد عظیمی از فکرم رو مشغول کرده- و مسائل جدا شدن از محل کار سابق به قدری بغرنج شده که ناخواسته به تموم زندگیم سایه انداخته....القصه.. این اتفاقات دست به دست هم داد تا بناچار از تعداد زیادی از دوستانم کناره گیری کنم، مهمانی رفتنها و آمدنها رو کنسل کنم...و تنها "آنچه برای ادامه حیات ضروری بود!" رو حفظ کنم تا از بحران بگذرم..
دوستی اعتقاد داره که در چنین شرایطی میشه دوستان واقعی - به قول مادر بزرگم، جانی، نه نانی!- رو شناخت.. کسی که وقتی برگردی، هنوز با همون علاقه در انتظارت نشسته باشه....
و من با عکس العملهای خیلی جالبی روبرو شدم...:"بهرنگ خان... برو با درگیریهای مزخرفت خوش باش" از دوستی که ظاهرا بسیار نزدیک بود...و...
تنها تعداد معدودی به انتظار نشستند تا این بحران بگذره..با صبر و شکیبایی خودشون کمکم کردن و مجبورم نکردن تا اونطور که دلخواه اوناست رفتار کنم... حس مالکیت، نابود کننده هر ارتباطیه و آزادی مهمترین اصل برقراری یک ارتباط...و:
only a true friend listen to you while you are silent
به هرحال..با تشکر از همه دوستانی که تمام خاطرات خوش دوران کوتاه دوستیمون رو خیلی به سرعت فراموش کردند و به جرم گوشه گیری و نیاز به تنها بودن، منو محکوم اعلام کردند، من در مقابل این دو گفته مادر بزرگم سر تعظیم فرو میارم که: تب تند زود به عرق میشینه..و دوست هم کهنه اش بهتره....
زندگی واقعی هم همینطوره..هر بار یک تغییر جدید مشکلاتی داره که بعد از مدتی به اونا عادت میکنی و حتی معتادشون میشی...تا تصمیم بگیری که حل اونا کسل کننده شده و نیاز به مشکل جدیدتر، بزرگتر و البته ترسناکتر داری....
نیم ساعت بعد ناگهان یادم میاد...۵ سال گذشته و برای حافظه من این زمان خیلی زیاده.....
ساعت ۴.۵ شد...همکارم میگه: امروز هم تموم شد...راستی تو آشنایی ندیدی؟
یک نفس عمیق میکشم..."نه"...یک نگاه دیگه به غرفه های خالی سر راه میاندازم شاید باز ببینمش... " هیچکس رو...."
پیام:"از جان من چه ميخواهي ؟ تمام اين راه را رفته ام و هزار راه ديگر را... تمام روز را برايت بنوازم ؟ روزي ميآيي خسته از سازم و من بدون سازم هيچم ... آن روز پرده برميافتد و رازها آشكار ميشود كوك سازم ديگر برايت ناكوك ميشود. آوازي ميخواني و ساز پنهانت را آشكار ميكني ... محو صدايت ميشوم و تو آرام آرام دور ميشوي و من سالها در حسرت آوايي خواهم ماند كه هيچ سازي جز لبانت نمينوازد."
سارا:... من الآن اینجا نشستم از پنجره بارون ماه نوامبر رو نگاه می کنم! الحق که قشنگه :)
و سید اولی و آخری...که هیچوقت نفهمیدم کی بود...:
"به پیری که می اندیشم از آلزایمر هراس دارم . می ترسم دوست داشتن را از یاد ببرم ،
پیرمردی که فقط میگه : " منو ببرین دم جوق آب . میخوام توو جوق آب توف کنم "...
ایکاش زندگی آنقدر جاری بود تا فراموشی معادل با تمام شدن زندگیم نمی شد . اگر زندگی در تمامی لحظاتم سایه می افکند فرصتی برای مرور خاطره ها باقی نمی ماند، هر روز آنقدر زندگی بود که مجبور نبودم از گذشته زندگی به عاریت بگیرم ..."
هنوز ولی یک صدای مبهمی از یک کتاب زمان کودکی تو گوشم ویز ویز میکنه..یک کتاب از یک نویسنده ترک زبان - مثل عزیز نسین ملعون!- که اسمش هم یادم نیست....: عزیزم..در زندگی تماشاچی نباش....
به قول مادر بزرگم که اخیرا گوشش سنگین شده: ننه..مگه نمیدونی که خدا کرم کرده که کرم کرده؟
نه..باید اینو اینجا "پابلیش" میکردم...وگرنه شاقولوس میگرفتم!( پیمان..آخر نفهمیدم این حرف آقای نوری یعنی چی!)
آی ی ی که این تب و لرز عجب محرک خلاقیته!!!
misery
you insist that the weight of the world
should be on your shoulders
misery
there's much more to life than what you see
my friend of misery
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !