تبليغاتX
مائده های زمینی
تب....
چطور میشه یک دوستی واقعی رو از یک ابراز احساسات تند و گذرا تشخیص داد؟ کار خیلی مشکلیه...و یاد گرفتم که تنها راهش، گذر زمانه...

اخیرا یک سری مسائل و مشکلاتی برام پیش اومد ( که اکثرش بازتابش رو اینجا داشت) که تحت فشار زیادی قرار گرفتم..اینجور مواقع برای حفظ تعادل زندگی، بناچار- و موقت- یکسری اجزای زندگی رو باید کنار گذاشت تا به مسائل مهمتر رسیدگی کرد...درگیری تغییر شغل-که هنوز درصد عظیمی از فکرم رو مشغول کرده- و مسائل جدا شدن از محل کار سابق به قدری بغرنج شده که ناخواسته به تموم زندگیم سایه انداخته....القصه.. این اتفاقات دست به دست هم داد تا بناچار از تعداد زیادی از دوستانم کناره گیری کنم، مهمانی رفتنها و آمدنها رو کنسل کنم...و  تنها "آنچه برای ادامه حیات ضروری بود!" رو حفظ کنم تا از بحران بگذرم..

دوستی اعتقاد داره که در چنین شرایطی میشه دوستان واقعی - به قول مادر بزرگم، جانی، نه نانی!- رو شناخت.. کسی که وقتی برگردی، هنوز با همون علاقه در انتظارت نشسته باشه....

و من با عکس العملهای خیلی جالبی روبرو شدم...:"بهرنگ خان... برو با درگیریهای مزخرفت خوش باش" از دوستی که ظاهرا بسیار نزدیک بود...و...

تنها تعداد معدودی به انتظار نشستند تا این بحران بگذره..با صبر و شکیبایی خودشون کمکم کردن و مجبورم نکردن تا اونطور که دلخواه اوناست رفتار کنم... حس مالکیت، نابود کننده هر ارتباطیه و آزادی مهمترین اصل برقراری یک ارتباط...و:

only a true friend listen to you while you are silent

به هرحال..با تشکر از همه دوستانی که تمام خاطرات خوش دوران کوتاه دوستیمون رو خیلی به سرعت فراموش کردند و به جرم گوشه گیری و نیاز به تنها بودن، منو محکوم اعلام کردند، من در مقابل این دو گفته مادر بزرگم سر تعظیم فرو میارم که: تب تند زود به عرق میشینه..و دوست هم کهنه اش بهتره....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 23:30 توسط بهرنگ |

عادت...
تو بازیهای کامپیوتری..اول وارد یک جنگل میشی..ناشناخته و ترسناک. با دیدن اولین هیولا جا میخوری..شاید حتی بترسی. بعد باهاش میجنگی و میکشیش..احساس پیروزمندی میکنی..دنبال بعدی میگردی...بعد از مدتی به دنبال هیولاهای بیشتر می گردی..بعد کشتن اونا یه عادت میشه..و بعد اگر کم باشن یا نباشن ( یعنی همون وضعیتی که اول بازی با اون روبرو بودی) دلخور میشی و حوصله ات سر میره...بعد از یه مدت هم بازی یکنواخت میشه و میری سراغ بازی جدید...

زندگی واقعی هم همینطوره..هر بار یک تغییر جدید مشکلاتی داره که بعد از مدتی به اونا عادت میکنی و حتی معتادشون میشی...تا تصمیم بگیری که حل اونا کسل کننده شده و نیاز به مشکل جدیدتر، بزرگتر و البته ترسناکتر داری....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 23:11 توسط بهرنگ |

کنفرانس برق...
توی غرفه نشستم...سعی میکنم به پر حرفی های همکارم و جوکهای بی مزه اش به همراه آهنگ یکنواختی که مرتب تکرار میشه عادت کنم...ساعت تازه ۲ بعد از ظهر شده...چهره های آشنا و غیر آشنا از جلوم عبور می کنن..من بی حوصله و کلافه از اینکه با اونهمه کار باید اینجا بشینم ، با موبایلم بازی میکنم...انتظار ندارم آنتن بده..و میده! شماره میگیرم..بلکه به هوای شماره گرفتن از پرچونگی همکار خلاص بشم...فایده نداره...از سر بیکاری به پیرمردی که به ماکت نیروگاه خورشیدی علاقه مند شده، توضیح میدم..اونقدر با علاقه به حرفهام گوش میده و سوال میکنه که تمام اطلاعاتی که ۵ از سال پیش یادم مونده بود بهش میدم...برای چی؟ خودم هم نمیدونم...طرف با خوشحالی دستم رو فشار میده و تشکر میکنه و کارتم رو میگیره...باز به کلافگی بر میگردم...تصمیم میگیرم غرق فکر بشم و به هیچ کس توجه نکنم..حتی به دختر غرفه روبرویی که فکر همکارم رو مشغول کرده ... بین اونهمه چهره...یک چهره آشنا نزدیک میشه..نگاهمون گره میخوره...نمیشناسمش...هرچی زور میزنم یادم نمیاد کجا دیدمش...چقدر آشنا... طرف کمی سعی میکنه...فایده نداره....یکی از همکارهام راهنماییش میکنه..باز به من نگاهی میکنه و میره....

نیم ساعت بعد ناگهان یادم میاد...۵ سال گذشته و برای حافظه من این زمان خیلی زیاده.....

ساعت ۴.۵ شد...همکارم میگه: امروز هم  تموم شد...راستی تو آشنایی ندیدی؟

یک نفس عمیق میکشم..."نه"...یک نگاه دیگه به غرفه های خالی سر راه میاندازم شاید باز ببینمش... " هیچکس رو...."

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:39 توسط بهرنگ |

همدلی...
مطالب زیر نوشته دوستانم هستند...:

پیام:"از جان من چه ميخواهي ؟ تمام اين راه را رفته ام و هزار راه ديگر را... تمام روز را برايت بنوازم ؟ روزي ميآيي خسته از سازم و من بدون سازم هيچم ... آن روز پرده برميافتد و رازها آشكار ميشود كوك سازم ديگر برايت ناكوك ميشود. آوازي ميخواني و ساز پنهانت را آشكار ميكني ... محو صدايت ميشوم و تو آرام آرام دور ميشوي   و من سالها در حسرت آوايي خواهم ماند كه هيچ سازي جز لبانت نمينوازد."

  سارا:... من الآن اینجا نشستم از پنجره بارون ماه نوامبر رو نگاه می کنم! الحق که قشنگه :)

و سید اولی و آخری...که هیچوقت نفهمیدم کی بود...:

"به پیری که می اندیشم از آلزایمر هراس دارم . می ترسم دوست داشتن را از یاد ببرم ،

پیرمردی که فقط میگه : " منو ببرین دم جوق آب . میخوام توو جوق آب توف کنم "...

ایکاش زندگی آنقدر جاری بود تا فراموشی معادل با تمام شدن زندگیم نمی شد . اگر زندگی در تمامی لحظاتم سایه می افکند فرصتی برای مرور خاطره ها باقی نمی ماند، هر روز آنقدر زندگی بود که مجبور نبودم از گذشته زندگی به عاریت بگیرم ..."

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:32 توسط بهرنگ |

نصفه شب نامه!!! ( نسخه تحت novemberrain!)
خوب..خدا رو شکر..همه دارن به خوبی و خوشی زندگیشون رو میکنن..انگار همه چیز به جای خودش برگشته... یکی سفر شمال خوب و خوشی داشته، یکی بالاخره جابجا شد به یه شهری که هرچی امروز تو اینترنت دنبال اسمش گشتم از سایتهای پان-ترک ها سر در اوردم!! خدا به خیر کنه!......یکی داره میاد ایران...از بقیه هم خبر ندارم که به قول "یکی" بزرگه: بی خبری یعنی خوش خبری ( و من خودم رو به اون راه میزنم که نفهمم این یعنی: وقتی کارت دارم سراغت میام و وقتی همه چی خوبه دیگه تو رو میخوام چیکار!!! بگذریم..این کوچه علی چپ رو باید سنگفرش طلا کنن!) فقط یکنفر هنوز یک کم غرولند میکنه که اونم به قول معروف: بزرگ میشه، یادش میره... ( این معروف یه آدمه خوش خندس!!)

هنوز ولی یک صدای مبهمی از یک کتاب زمان کودکی تو گوشم ویز ویز میکنه..یک کتاب از یک نویسنده ترک زبان - مثل عزیز نسین ملعون!- که اسمش هم یادم نیست....: عزیزم..در زندگی تماشاچی نباش....

به قول مادر بزرگم که اخیرا گوشش سنگین شده: ننه..مگه نمیدونی که خدا کرم کرده که کرم کرده؟

نه..باید اینو اینجا "پابلیش" میکردم...وگرنه شاقولوس میگرفتم!( پیمان..آخر نفهمیدم این حرف آقای نوری یعنی چی!)

آی ی ی که این تب و لرز عجب محرک خلاقیته!!!

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:8 توسط بهرنگ |

My Friend Of Misery
زمان نیاز بود تا بفهمم آدمها با مشکلاتشون خیلی راحت تر از اونچه تو فکر میکنی کنار میان....اینجا بود که یاد یک آهنگ قدیمی افتادم...حیف که به موقعش نفهمیدم چی میگه..:

misery
you insist that the weight of the world
should be on your shoulders
misery
there's much more to life than what you see
my friend of misery

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 21:47 توسط بهرنگ |

کیفر....

در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
 دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
 نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

جرم اين است !
جرم اين است !

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 14:30 توسط بهرنگ |