تبليغاتX
مائده های زمینی
what is a friend....
همیشه کتاب کمدی الهی دانته رو دوست داشتم...ولی غیر از متن کتاب، اسم اون هم انتخاب خیلی جالبیه...کمدی الهی...شوخی خدایان با ما موجودات دنیای زیرین...و این شوخی مرتب تکرار میشه...

همیشه وقتی واقعا به کمک دوستانم نیاز پیدا می کنم، به طرز جالبی سلسله اتفاقات کاملا منطقی و قابل قبول و عاقلانه و... میافته که اونها نمی تونن کنارم باشن...خوب...حق با اونهاست..قبول دارم...اعتراض هم وارد نیست..بالاخره هرکسی زندگی خودش رو داره...شوخی خدایان از اینجا آغاز میشه که در اینجور مواقع کسی به دادم میرسه که کمتر انتظارش رو دارم و کمتر بهش توجه کردم و....

فکر میکنم پیمان-اگر اینجا رو بخونه- خوب بفهمه من چی میگم...دارم یواش یواش عادت میکنم..که آدمها گرفتار میشن..آدمهای درگیر..آدمهای نو..آدمهای قانونگذار...

I've seen the signs 
Outside your door
You set the rules

از آرامش خودم، یواش یواش خودم هم دارم تعجب میکنم....تعداد آدمهایی که اعتقاد دارند من مهربونم داره روز به روز زیادتر میشه...فقط خودم چنین حسی ندارم..من مهربونی نمی کنم. فقط سعی نمی کنم سو استفاده کنم یا صدمه بزنم.همین..اینقدر جامعه ترسناک شده که کسی که ابتدایی ترین اصول انسانیت رو رعایت میکنه، به نظر مهربون میاد؟؟؟؟

But in the end
What is a friend
If not some one
To help pretend
Remember me
You know my name
I'm still the same
But not for you
That's not enough
You wanted more

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:49 توسط بهرنگ |

همیشه اعتقاد داشتم که مردها بسیار احساساتی تر از زنها هستند.فقط از ترس یا شرم، این احساسات خود را زیر انبوهی از لایه های مختلف قایم می کنن...و وای به روزی که چیزی- هر چیزی- از این لایه ها عبور کنه و به لایه زیرین برسه....به قول یکی از دوستان که امشب مهمانم بود: کودک درون مردها بسیار فعاله...

امشب اتفاقی افتاد که باز این مساله برایم تکرار شد...برای مهدی، شوهر دوست فوق الذکرم آهنگی رو گذاشتم که چند وقت پیش برای دیگری هم گذاشته بودم... باورم نمی شد که مهدی تحت تاثیر آهنگ اشک میریخت...نگذاشتیم خانمها بفهمند...   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:0 توسط بهرنگ |

جبران خلیل جبران
حقیقت آدمها آن نیست که بر شما آشکار می کنند،بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.

بنابراین ، اگر می خواهید آنها را بشناسید ، به آنچه میگویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:7 توسط بهرنگ |

اشک....
ردیف کنار دستم تو اتوبوس یک مادربزرگ مریض احوال و یک نوه حدود سی ساله بودند. نظرم رو جلب کردند. نوه روابط بسیار دوستانه ای با مادربزرگش داشت.تمام راه پیرزن مریض را خنداند و خوش و بش کرد. برای من که هیچ وقت نتونستم با مادربزرگم ارتباطی اینچنین دوستانه برقرار کنم، خیلی جالب بود...بین راه پسر برای مادر بزرگش درد دل کرد...: به خواهرم زنگ زدم..گوشی را قطع کرد..دوباره زنگ زدم..صداش سرد بود..گفتم بهت زنگ زدم بلکه برای آخرت خودم کاری کرده باشم...گفت باشه..خداحافظ..و قطع کرد.." مادر بزرگش گفت: مادر..اونم یه روز نتیجه کارهاشو میبینه.."

پسر گفت: مادر..من کسی نیستم که وقتی کسی گریه میکنه، کنارش وایسم و بخندم..دوست دارم حداقل پیشش باشم تا اشکهاشو پاک کنم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:46 توسط بهرنگ |

ندارد...
اوج ناتوانی یک انسان وقتیه که نتونه به بهترین دوستش کمک کنه...و نه تنها کمک نکنه..که دردسر ساز هم باشه...

مدتها با این فکر با خودم درگیر بودم...آیا تصوری که از خودم دارم جز یک توهم چیزی نیست؟ از کجا میتونم بفهمم....

یک راه هست...یا من یک راه بلدم....

وقتی انگیزه ها از دست میروند...چی باقی میمونه؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 22:37 توسط بهرنگ |

سیب...
یادمه یه کارتونی رو سالها قبل میداد که من خیلی دوستش داشتم...فکر کنم مال اروپای شرقی بود...داستان بزغاله ای بود که بهش گفته بودند کره زمین مثل یک سیبه..و دیده بود که سیبی در باد و طوفان از درخت افتاد..پس یک چوب نازک و یک طناب پیدا کرد، چوب را در زمین فرو کرد و طناب را به آن گره زد و سر طناب را با دهانش نگه داشت تا " از افتادن زمین" جلوگیری کند و حتی در مقابل حمله یک گرگ هم جا نزد و در باد و طوفان شدید به "نگهداشتن" زمین ادامه داد...

کارتون قشنگی بود. نمیدونم چند نفر این کارتون رو یادشونه...ولی الان دقیقا احساس همون بزغاله رو دارم...دوستی میگفت چرا من هی تهدید میکنم..نه..تهدید نمیکنم..شاید منهم احساس همون بزغاله ساده دل رو دارم که فکر میکنم به تنهایی رشته دوستیم رو نگهداشتم و اگر ولش کنم، "زمین میافته.."

:)

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:23 توسط بهرنگ |

نهمین جشنواره سینمایی-تلویزیونی دنیای تصویر
دیروز به لطف دوستانمان، به جشنواره فوق الذکر دعوت شدیم. این بزرگترین جشنواره سینمایی غیر دولتی در آسیا است( به گفته علی معلم، متولی و مدیر چشنواره) و مورد استقبال کلیه دست اندرکاران تلویزیون و سینما.  غرفه های لوازم آرایشی، آرین جین و... -که اسپانسرهای برنامه هستند- و اشتیاق طرفداران سینما و تلویزیون در سالن ورودی محل جشن، بسیار جالب و دیدنی بودند. در هر گوشه و کنار، تعدادی از طرفداران سینما، هنرپیشه ای را دوره کرده بودند تا از او عکس یا امضا بگیرند. گاه و بیگاه صداهای دختران جوان بلند میشد که از هنرپیشه جوانی خواهش میکردند تا با آنها عکس بگیرد و گاهی کار به التماس هم میکشید!! گاهی هم که جمعیت به سمتی هجوم می آورد متوجه میشدیم که انتظامی یا پرستویی وارد سالن شده اند....

برنامه با مجری گری علی معلم( که نمی دانستم اینقدر شوخ است!!) شروع شد و با گلایه های او که معلوم بود برای اجرای برنامه چقدر در فشار بوده و چقدر ممانعت شده...همین که اجرای این جشن شش ماه به عقب افتاده( که چرا در دور قبلی فلان هنرپیشه زن با فلان هنرپیشه مرد دست داده و....) خود گویای ماجرا بود... برگزیدگان به ترتیب معرفی شدند و جایزه خود را گرفتند و صحنه های جالبی هم بوجود آمد.. شوخی شریفی نیا با علی معلم خیلی جالب بود..معلم ، شریفی نیا را برای اهدای جایزه به روی سن فراخواند و به او که قدم زنان می آمد گفت: بدو تنبل، لاغر بشی! شریفی نیا هم نامردی نکرد، تمام راه را دوید و به سبک فوتبالیستهای آمریکایی رفت تو شکم علی معلم!!!

ولی اتفاق عجیبی که بین انتظامی و مهرجویی افتاد، همه را به فکر برد...معلم، انتظامی را برای اهدای جایزه به مهرجویی به سن فراخواند. هنگام سخنرانی، انتظامی خاطره ای از مهرجویی تعریف کرد که به مسائل مالی بینشان هم مربوط میشد و در خلال تعریفش، ادای مهرجویی را هم در میاورد...نوبت مهرجویی که شد، گفت "خوبه که چنین مراسمی برگزار بشه تا دوستان عقده هاشون رو بگن..و البته آقای انتظامی با اینکه هنرمند هستند، به مسائل مالی خیلی توجه دارند و همیشه با همان لحن کاسبکارانشان به من میگفتند.." و ادای انتظامی را درآورد!!!! همه خندیدند...ولی خیلی زورکی و متعجب از این دو هنرمند...

وقتی نوبت پرویز پرستویی شد تا جایزه بهترین بازیگر سینما را-برای فیلم بید مجنون- بگیرد، فقط گفت: من چیزی ندارم که به استاد انتظامی تقدیم کنم، ولی حاضرم جانم را به ایشان بدهم....

و جشنواره به خیر و خوشی، ولی در فضایی سنگین، به اتمام رسید....

 

پ.ن: با تشکر از دوست ناشناسی که لینک زیر را دادند:

عذرخواهی انتظامی

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:37 توسط بهرنگ |