همیشه وقتی واقعا به کمک دوستانم نیاز پیدا می کنم، به طرز جالبی سلسله اتفاقات کاملا منطقی و قابل قبول و عاقلانه و... میافته که اونها نمی تونن کنارم باشن...خوب...حق با اونهاست..قبول دارم...اعتراض هم وارد نیست..بالاخره هرکسی زندگی خودش رو داره...شوخی خدایان از اینجا آغاز میشه که در اینجور مواقع کسی به دادم میرسه که کمتر انتظارش رو دارم و کمتر بهش توجه کردم و....
فکر میکنم پیمان-اگر اینجا رو بخونه- خوب بفهمه من چی میگم...دارم یواش یواش عادت میکنم..که آدمها گرفتار میشن..آدمهای درگیر..آدمهای نو..آدمهای قانونگذار...
I've seen the signs
Outside your door
You set the rules
از آرامش خودم، یواش یواش خودم هم دارم تعجب میکنم....تعداد آدمهایی که اعتقاد دارند من مهربونم داره روز به روز زیادتر میشه...فقط خودم چنین حسی ندارم..من مهربونی نمی کنم. فقط سعی نمی کنم سو استفاده کنم یا صدمه بزنم.همین..اینقدر جامعه ترسناک شده که کسی که ابتدایی ترین اصول انسانیت رو رعایت میکنه، به نظر مهربون میاد؟؟؟؟
But in the end
What is a friend
If not some one
To help pretend
Remember me
You know my name
I'm still the same
But not for you
That's not enough
You wanted more
امشب اتفاقی افتاد که باز این مساله برایم تکرار شد...برای مهدی، شوهر دوست فوق الذکرم آهنگی رو گذاشتم که چند وقت پیش برای دیگری هم گذاشته بودم... باورم نمی شد که مهدی تحت تاثیر آهنگ اشک میریخت...نگذاشتیم خانمها بفهمند...
بنابراین ، اگر می خواهید آنها را بشناسید ، به آنچه میگویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.
پسر گفت: مادر..من کسی نیستم که وقتی کسی گریه میکنه، کنارش وایسم و بخندم..دوست دارم حداقل پیشش باشم تا اشکهاشو پاک کنم....
مدتها با این فکر با خودم درگیر بودم...آیا تصوری که از خودم دارم جز یک توهم چیزی نیست؟ از کجا میتونم بفهمم....
یک راه هست...یا من یک راه بلدم....
وقتی انگیزه ها از دست میروند...چی باقی میمونه؟
کارتون قشنگی بود. نمیدونم چند نفر این کارتون رو یادشونه...ولی الان دقیقا احساس همون بزغاله رو دارم...دوستی میگفت چرا من هی تهدید میکنم..نه..تهدید نمیکنم..شاید منهم احساس همون بزغاله ساده دل رو دارم که فکر میکنم به تنهایی رشته دوستیم رو نگهداشتم و اگر ولش کنم، "زمین میافته.."
:)
برنامه با مجری گری علی معلم( که نمی دانستم اینقدر شوخ است!!) شروع شد و با گلایه های او که معلوم بود برای اجرای برنامه چقدر در فشار بوده و چقدر ممانعت شده...همین که اجرای این جشن شش ماه به عقب افتاده( که چرا در دور قبلی فلان هنرپیشه زن با فلان هنرپیشه مرد دست داده و....) خود گویای ماجرا بود... برگزیدگان به ترتیب معرفی شدند و جایزه خود را گرفتند و صحنه های جالبی هم بوجود آمد.. شوخی شریفی نیا با علی معلم خیلی جالب بود..معلم ، شریفی نیا را برای اهدای جایزه به روی سن فراخواند و به او که قدم زنان می آمد گفت: بدو تنبل، لاغر بشی! شریفی نیا هم نامردی نکرد، تمام راه را دوید و به سبک فوتبالیستهای آمریکایی رفت تو شکم علی معلم!!!
ولی اتفاق عجیبی که بین انتظامی و مهرجویی افتاد، همه را به فکر برد...معلم، انتظامی را برای اهدای جایزه به مهرجویی به سن فراخواند. هنگام سخنرانی، انتظامی خاطره ای از مهرجویی تعریف کرد که به مسائل مالی بینشان هم مربوط میشد و در خلال تعریفش، ادای مهرجویی را هم در میاورد...نوبت مهرجویی که شد، گفت "خوبه که چنین مراسمی برگزار بشه تا دوستان عقده هاشون رو بگن..و البته آقای انتظامی با اینکه هنرمند هستند، به مسائل مالی خیلی توجه دارند و همیشه با همان لحن کاسبکارانشان به من میگفتند.." و ادای انتظامی را درآورد!!!! همه خندیدند...ولی خیلی زورکی و متعجب از این دو هنرمند...
وقتی نوبت پرویز پرستویی شد تا جایزه بهترین بازیگر سینما را-برای فیلم بید مجنون- بگیرد، فقط گفت: من چیزی ندارم که به استاد انتظامی تقدیم کنم، ولی حاضرم جانم را به ایشان بدهم....
و جشنواره به خیر و خوشی، ولی در فضایی سنگین، به اتمام رسید....
پ.ن: با تشکر از دوست ناشناسی که لینک زیر را دادند: