تبليغاتX
مائده های زمینی
ببار ای بارون...ببار..
دو سال پیش اوایل زمستون بود..یک کار خیلی فوری پیش اومد که باید تنها میرفتم یزد..چهارشنبه ظهر با راننده شرکت به راه افتادیم...حدود عصر نزدیک غروب،  کاشان رو رد کرده بودیم..هوا ابری بود و دلگیر..جاده تا چشم کار می کرد خالی بود و کویر تا دوردست دیده می شد...نم نم بارون شروع به باریدن کرده بود که رادیو ماشین به صدا دراومد..: ببار ای بارون..ببار...

دلم خیلی گرفته...دیشب خوابی دیدم..خواب دیدم یک آرزوم می تونه برآورده بشه و فقط یکی...

آرزو کردم عمویم دوباره زنده بشه......

ببار..

( عکس از خاک غریب )

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:21 توسط بهرنگ |

tears of the dragon...
For too long now, there were secrets in my mind
For too long now, there were things I should have said
...

I throw myself into the sea
Release the wave, let it wash over me
To face the fear I once believed
The tears of the dragon, for you and for me

Where I was, I had wings that couldn't fly
Where I was, I had tears I couldn't cry
My emotions frozen in an icy lake
I couldn't feel them until the ice began to break

I have no power over this, you know I'm afraid
The walls I built are crumbling
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:28 توسط بهرنگ |

یاد ایامی.....
امروز یک سی دی از پیام گرفتم که خیلی خاطرات رو زنده کرد..راستش نشستم پهلوش و یکی یکی ازش سراغ چندتا آهنگ قدیمی رو گرفتم..که خوب مثل همیشه، تو چنتش پر بود...

اینکه یکی از دوستان ، آهنگ هایی رو با حس و یاد دوستانش گوش می کرد، تا قبل از امشب برام ناملموس بود...

یادش به خیر...دوران دانشگاه تو پاترول امیر می نشستیم و بجای کلاس رفتن، پلاس خیابون می شدیم..امیر اهل موسیقی لایت و کانتری بود و در بدترین حالت تکنو گوش می کرد..این بود که قبل از سوار شدن، ما اهل موسیقی منحط و منفور متال رو "پاکسازی" (!) می کرد تا مثل آدمیزاد به گردش سالم بپردازیم..و ما بیچاره ها که ساعتها با موزیک کریستی برگ و برایان آدامز و red nex می سوختیم و می ساختیم!!! نه شوخی می کنم..هم ما لذت می بردیم و هم امیر با جنبه بود...یاد اون روز که آهنگ making love out of nothing at all کار air supply رو یک روی کامل نوار تکراری ضبط کرده بود و عملا بیشتر از سی بار گوشش کردیم به خیر!!! و من که حالا در به در دنبالش می گشتم تا پیام برام داونلودش کرد و بانی خیری شد برای سی دی فوق الذکر...

باز یاد اون روزی که ( سال 73 یا 74) همه با هم سوار پاترول امیر رفتیم برای خرید اولین کامپیوتر من تا قطعاتش رو بخریم و خودمون سرهم ببندیمش..من ( صاحب پول!!) و پیام( بی ادعا و با معلومات تر از هممون ) و یاشار( کاملا غیر مفید ولی پایه و یه جورایی آویزون!) و امیر ( صاحب ماشین..و در کل انرژی و شور و حال جمع!) و البته کیخسرو( سابقه دار در سرهم کردن کامپیوتر..)

کیخسرو دوست خیلی جالب منه..زرتشتیه و از ستاره هالی هم باحال تر..یعنی هر چند سال میاد و بعد غیبش میزنه و دوباره میاد..5 دبستان باهم خیلی رفیق بودیم..بعد ندیدمش تا 3 راهنمایی که دوباره خیلی رفیق بودیم..دوباره ندیدمش تا دانشگاه..که کماکان خیلی رفیق بودیم(!) و بعد از دانشگاه دوباره 7 سال کاملا بی خبر از هم تا الان که باز پیداش شده ..و کماکان خیلی رفیق هستیم!! به قول پیام انگار نه انگار چند سال به چند سال همدیگه رو نمی بینیم، هر وقت به هم می رسیم انگار تا دیروز تو سر و مغز هم میزدیم..

القصه...تو ماها ، کیخسرو سنگین ترین و تند ترین آهنگی که گوش می کنه ابی یا گوگوشه...حالا اینو داشته باشین

امیر-بچه مایه دار جمع- تازه ضبط خفن خریده بود که از دوبی اورده بود و باندهای ضبطش کلا فضای پشت پاترول رو پر کرده بود( هرکی پاترول سوار شده ، عمق فاجعه رو می فهمه!!) و آهنگهای خودش برای تست(!؟) و فهمیدن کارایی باندها کفاف نمی داد...این یعنی اینکه نوار وسپ من تو ضبط ماشینش وارد شد..و ما انرژیک از خرید کامپیوتر (و غیره!!) اتوبان کردستان رو به سمت خونه ما سرازیر شدیم با آهنگ تا آخر بلند وسپ و...

هیچی...کیخسرو عملا در بستن کامپیوتر نتونست مفید باشه چون مجبور شد استراحت کنه تا سر درد ناگهانیش خوب بشه و ما مجبور شدیم خودمون دست به کار بشیم!! بیچاره اسکندر!!!

 

پ.ن: جایی می خوندم که یادآوری خاطرات گذشته تنها چیزیه که در مشکلات و راه زندگی، روح رو آرامش میده....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:10 توسط بهرنگ |

...

So what you wanted to
See good has made you blind
And what you wanted to
Be yours has made it
Mine
So don't you lock up
Something that you
Wanted to see fly
Hands are for shaking
No not tying

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:0 توسط بهرنگ |

بالاخره دندون عقل سمج رو کشیدم..بعد از یک سال...آخرش هم به عمل جراحی لثه نیاز شد...ولی انصافا دست دکتر درد نکنه. خیلی درد حس نکردم و یک ساعت هم بیشتر عمل طول نکشید..اولش خیلی جالب بود. دکتر تپل و سیبیلو و حدودا چهل ساله-که اصرار داشت عمل سر ظهر انجام بشه- اول میخواست عمل رو - به دلیل مسمومیت دستیارش- عقب بندازه.وقتی من گفتم باشه ، گفت :از عمل که نمی ترسی؟ گفتم نه دکتر! من از ۶ سالگی بابت آسمم آمپول میزدم! گفت خوب پس عمل انجام میشه!!!

هیچی..خوابیدم رو تخت..انگار عملش جدی بود!( کلاه به سر-من و دکتر و دستیار!- از این پارچه سوراخدارهای سبز هم رو صورتم کشیدم!) فقط زور میزدم که تا آخر عمل به شکل دکتر با اون لباس جراحی سبز و تنگش نخندم!!!!

عمل تموم شد..فقط وسط کار اون چرخی که باهاش استخوانها رو می تراشید به لبم گیر کرد و...حالا من عین سیاه پوستها با یه لب ورم کرده نشستم کنج خونه و خوشحالم که تعطیلیه و مجبور نیستم با این ریخت برم بیرون!!!

پ.ن: دکتر کلی مسکن بهم داده..با سه تا "لورازپام" که:" شب قبل از خواب بخورین تا خوابهای خوب ببینین و صبح سرحال برین سر کار و زندگیتون!!!" به لورازپام لب نزدم..همینجوریش هروقت اراده کنم عین خرس می خوابم!! ولی لحن دکتر خیلی باحال بود...با اون لب زخمیم کلی تو ماشین به حرفش خندیدم!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:53 توسط بهرنگ |

مارمولک
شدیدا ( به معنی شدید کلمه!!) درگیر شرکت جدید و استعفا از شرکت قبلی هستم...کلی پیغوم و پسغوم و ریش سفید و ... که من از تصمیمم برگردم..خامی نکنم...الان که دارم مدیر پروژه هم میشم( با فاصله حداقل ده سال از سایر مدیران مشابه در کل شرکتهای مشابه!!) گول نخورم....!!!! و من کلنجار میرم که از دست این دروغگویی ها و دلسوزیهای ظاهری عصبانی نشم و کسی رو نرنجونم...حالا این وسط یکی پیله میشه که من فلان..من بهمان..راجع به من چی فکر کردی....

یاد ساده ترین و قشنگ ترین دیالوگ فیلم مارمولک افتاده بودم:

پسر(طلبه؟) جوان-که پرویز پرستویی در حال صحبت با دختری دیده بودش-: حاج آقا..حالا شما در مورد من چی فکر می کنید؟

پرویز پرستویی: پسرم..من اصلا در مورد تو فکر نمی کنم!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:38 توسط بهرنگ |

یاد باد آن روزگاران ...یاد باد
امروز روز تجدید خاطره های دیرین و دوستان قدیم بود. صبح که شروین کریمی رو تو اورکات و بعد تو یاهو مسنجر " ملاقات" کردم...می گفت دلش برام خیلی تنگ شده...بعد از بیستو دو سال همین که منو یادش بود خیلیه!!! شروین خان تپلی با مزه، همبازی دوران شیرین دبستان ، الان قهرمان kick box  آمریکاست!!! شروین خان ، خیلی مخلصیم!!!!

 شب هم که با پیام و امیر "قام قام!" رفتیم بیرون..امیر رو 8 سالی بود ندیده بودم...غیر از اینکه موهای سرش ریخته بود و شکمش گنده شده بود ( با قد 195 سانتیش ترسناک شده!!!) هنوز همونجور پر شور و حال و البته پر حرف!!! هنوز هم مثل قدیم با هم خوب جور بودیم..اون تمام مدت non stop  حرف زد. من هم به سکوت برای فکر کردن و تو خودم بودن نیاز داشتم که اون با حرافی خودش به من امکان سکوت رو میداد!! خیلی دوستای مناسبی هستیم!!

امشب س از دوبی بر می گرده...جاش خیلی خالی بود...دلتنگی حس جالبیه...نمی دونم..من که خیلی دوستش دارم....

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:23 توسط بهرنگ |

cold white light...

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است.
می‌ترسی
به تو بگویم، از زندگی می‌ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می‌ترسی!...
(شاملو)

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:5 توسط بهرنگ |