...اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست
سکوت ملال ها
از راز ما سخن تواند گفت
Carry your own cross..I'll carry mine
Blame my cloven hooves - If I sink what does it prove I'll always will be your prey Blame my crooked cross - Say I'm your bitter loss The winds of hell are blowing your way
"Carry your cross and I'll carry mine
Dig your own hole and you'll be mine
Until heavens devour
Your very last hour"
Blame it on Hell's fire - And on my desires The skies are crying blood Give me all your lies - And blame the lord of flies The face of evil is the face of GOD
A tout le monde
A tout mes amis
Je vous aime
Je dois partir
"آدمهای بزرگ تهديد نميکنند
قبلی را نشان بعدی ميدهند
صبر ميکنند تا بعدی همه زورهايش را بزند که قبلی نشود
از نفس که افتاد ميروند نشانش ميدهند به بعدترها"
Me, oh, my country man,
Wish You Were Here...
I Wish You Were Here...
Don't you know, the snow is getting colder,
And I miss you like hell,
And I'm feeling blue...
I've got feelings for you,
Do you still feel the same?
From the first time I laid my eyes on you,
I felt joy of living,
I saw heaven in your eyes...
In your eyes...
Wish you were here...
Me, oh, my country man,
Wish You Were Here...
I Wish You Were Here...
Don't you know the snow is getting colder,
And I miss you like hell...
And I'm feeling blue...
I miss your laugh, I miss your smile,
I miss everything about you...
Every second's like a minute,
Every minute's like a day
When you're far away...
The snow is getting colder, baby,
I Wish You Were Here...
A battlefield of love and fear,
And I Wish You Were Here...
I've got feelings for you,
From the first time I laid my eyes on you...
دیشب جایی مهمان بودیم. سر شام ، یک شبکه ماهواره شروع به معرفی یک موسیقی دان و ویولونیست زن آمریکایی آسیایی الاصل کرد. ( برای اونایی که قیافه هنرمند از هنرش مهمتره : ) یک زن شاید ۴۰، ۴۵ ساله با صورتی نه چندان زیبا که زیر گلویش هم جای ویولن مانده بود... مشغول آموزش به شاگردانی بود که هرکدام قطعاتی را برایش اجرا میکردند و او ایرادات انها را میگرفت. شاگردانش قطعات بسیار مشکلی را عالیتر از استادان ویولن ایران ( غیر از خاچیک باباییان!) اجرا میکردند و او ایراد میگرفت که هر قسمت را با چه احساسی اجرا کنند.خودش موقع اجرای یک قطعه شاگردش ، یک لحظه اشک در چشمانش جمع شد ولی سریع به خودش مسلط شد. کنجکاو بودم اجرای خودش را ببینم و بشنوم که کنسرتی از یکی از آثار خودش را نشان داد..... چنان با ویولن یکی شد که گویی هردو جزیی از یک سازند...چنان با احساس اجرا کرد...چه قدرتی...مبهوت شده بودم..تا چند دقیقه از خودم بیخود بودم و مات فقط به صفحه تلویزیون خیره شدم...وقتی به خودم اومدم ، دیدم قاشق ماست رو روی میز خالی کرده ام....
به گیتارم پناه برده ام...دیوانه وار به اون وابسته شده ام...روزها ، سر کار ، فقط عطش اینو دارم که بیام خونه و به گیتارم برسم....حرفم رو خوب میفهمه..آزارم نمیده...وقتی غمگینم یا خوشحال، اونم غمگینه و خوشحال...
استادم دیروز ترسوندم...گفتم مدتیه مچم درد میکنه و دستام خواب میره...از اشتباه گرفتن گیتار نیست؟ بهم گفت زیادی با گیتار تمرین میکنی و چون عادت نداری ، اگر مراقب نباشی ممکنه مجبور بشی دستت رو تا چند ماه ببندی یا حتی گچ بگیری ( دکترها ، راست میگه؟) ...
دیشب دلم خیلی گرفته بود..گفتم به چندتا از وبلاگها سر بزنم ببینم دوستان در چه حالند...طبق معمول اول سراغ خاک غریب رفتم...دلم خیلی گرفت...بماند....به دوزخیان سر زدم گفتم شر و شور اونجا و داش مشتی صحبت کردناشون حالمو جا بیاره ، اونجام همه در حال گریه کردن بودن!!!! یاد صحنه شب قتل پادشاه در مکبث افتادم...انگار یه بغض شومی تو هوا سرگردون بود...هرجا رفتم همه خراب بودن تا به خانه دل رسیدم..و ضربه فنی!...حتی نای خاموش کردن کامپیوتر رو نداشتم..تونستم فقط خودمو جمع و جور کنم..۴ تا اس ام اس به دوست سنگ صبوری ارسال کردم و...
" بهرنگ آقلادی گتی آتی "
دوستی ، داستانی را برایم تعریف کرده بود...چند وقت پیش...که با اتفاقی که افتاد ، دوباره ازش خواستم داستان را به من بدهد:
"جان كارمودي"پدري بود كه زندگي و روياهاي او يكباره فرو ريخت. او غرق در فكر و انديشه گذشته بود، ولي تنها چيزي كه به ياد ميآورد تقاضايي بود كه دخترش "مارگ" چند شب پيش از او كرده بود.
مارگ چند شب پيش نزد پدرش رفت و از او خواست تا يكي از داستانهاي كتاب جديدش را براي او بخواند، ولي پدرش درگير گزارشي بود كه بايد براي كارش آماده ميكرد. پدر به او گفت كه من وقت ندارم، برو آن را به مادرت بده. مارگ گفت : مادر سرش از تو شلوغتر است و باز همانجا ايستاد. بعد از مدتي دوباره از پدرش خواست تا داستاني از آن كتاب را برايش بخواند. ولي پدرش گفت : كه بگذار براي يه روز ديگه، باشه. مارگ هم در نهايت ادب گفت : باشه بابا. سپس كتاب را روي ميز گذاشت و ادامه داد: هر وقت كه آماده خوندن شدي براي خودت بخوان، اما طوري بلند بخوان كه من هم بشنوم.
اينها چيزي بود كه جان كارمودي پس از سانحه دلخراش رانندگي كه در آن دخترش را از دست داده بود، به ياد ميآورد. آن كتاب هنوز روي ميز بود. جان آن را برداشت و شروع كرد به خواندن، اما طوري بلند ميخواند كه دخترش هم بشنود.