چاره فقط زمانه..هرچقدر اصرار کنی که من دیده ام چیزی که شما نمیبینید...فقط با جملاتی از این دست روبرو میشی: تو خودت رو خیلی دست بالا می گیری...
پس باید صبر کرد ... این آدمها نمی تونن زیاد چهره واقعیشون رو پنهان کنن....فقط عذاب آور اینه که باید بنشینی و نظاره گر صدمه ای باشی که به دوستان خوش باورت میزنن....
این اتفاق دو روز پیش افتاد...کسی که با همکارم دو-سه سالی بود که سرش بحث داشتیم ، کار خودش رو کرد...بخاطر یک موقعیت کاری ، هر دوی مارو آسون فروخت....کسی که سر یک جر و بحث کاری با من -یک ماه پیش- برای من جون بچه هاشو قسم میخورد که رفاقت برایش خیلی مهمتر از مسائل کاریه....( حد اقل ۲۰ سال بزرگتر از منه..)
رفیقم که تا هفته پیش قسم میخورد که طرف آدم خوبیه ، وقتی کامل مطمئن شد که طرف چه کار کرده ( باید تا مدیر عامل شرکت بهش میگفتن تا بفهمه!!) دیشب از زئر عصبانیت کارد میزدی ، خونش در نمی آمد...بهش گفتم: میدونی چرا من مثل تو عصبانی نیستم؟ گفت: آره. چون تو میدونستی...
" ۱۰ سال پیش به یکی از دوستام گفتم : متنفرم از اینکه وقتی دیر شد و کار از کار گذشت ، بر گردین به من بگین: حق با تو بود..تو بما گفتی و ما باور نکردیم.."
اما اتفاقی که افتاد...تمام احساسات متناقض و عذاب دهنده من تبدیل به حس لذت بخش خشم شدند...اونقدر که دوستام و حتی استاد گیتارم تعجب کردند که من چقدر انرژیک و سرحال هستم....
مسئله اینه که این بدبخت ، بدترین موقع رو برای این کار انتخاب کرده... هم نیاز شدید شرکت به ما دو نفر در شرایط جدید باعث شد تا ما از زیرآب زنی های آقا خبردار بشیم و هم من دیگه برام هیچ چی مهم نیست ( نه عذاب وجدان و نه احساس احمقانه بخشش..بعد از سالها احساس زیبای آزادی!!) ...
برای اولین قدم ، امروز با امتناع از امضای برگه ای ( که همه بیشتر از شش ماه منتظرش بودند ) که برای خودش ضررمالی داشت ( و هفته پیش از نوشته شدن برگه جلوگیری کرده بود..اما این دفعه در مقابل کار انجام شده قرار گرفت..) محبوبیتی که ۸ سال با انواع حقه بازی و فریبکاری برای خودش جور کرده بود ، در ۱۰ دقیقه از دست داد...
هیچوقت ، هیچوقت با ارزشهای اخلاقی آدمها بازی نکنید...و به گوشه ای نکشونیدشون که از ارزشهاشون بگذرند...بخصوص اگر از ۶ سالگی بزرگترین تفریحشون ، شطرنج بازی کردن باشه....!
بودا هیچگاه گورو نشد.هنگام مرگش زمانی که از او خواستند آخرین پیامش را بگوید گفت:
"چراغ راه خود باشید. دنبال دیگران نیفتید ،پیرو کسی نباشید ،پیرو روحتان باشید.این اخرین پیام من است ."
و دوستش قصه ای گفت..و یکی دیگر و یکی دیگر....مرد دستش را گرفت و گفت: همه اینها بسیار قشنگ بود...ولی هیچکدام قصه خودت نبودند...ببین...اینهایی که اینجا جمع شدن تشنه شنیدن قصه تو هستند...
اگر الان آخرین لحظه زندگیت باشه ، و قرار باشه فقط با یک قصه همه زندگیت رو تعریف کنی ، چی میگی؟
و دوستش شروع به گفتن کرد....گفت و گفت...دیگران دورش جمع شدند...تشنه و منتظر..." بگو..باز هم بگو.." و او ادامه داد..گویی قلب فروزانش را در تاریکی جنگل به دست گرفته بود تا طلوع خورشید را به یاد دوستانش بیاورد..و به راه افتاد و دوستانش به دنبال او..همه جز مرد که بر جا ماند....
جالب تر اس ام اس بی مزه ای بود که می گفت امروز ۶/۶/۲۰۰۶ و می خواست که برای دوستات بفرستیش تا آرزوهاشون براورده بشه....کار ما ایرونیا برعکس همه دنیاس دیگه...برای اونهایی که نمی دونن: ۶۶۶ شماره آیه ای از انجیل هست که در اون از شیطان صحبت شده و در ادبیات غربی ( به لطف فیلم طالع نحس!!!!!) به عنوان عدد شیطانی و بد یمن جا افتاده...همه دنیا امروز کلاشو ۴ دستی چسبیده بود که شیطان نبردش...مادرها ( ی خرافاتی تر!) از تولد بچه هاشون تو این روز خودداری کردند...فیلم طالع نحس بازار خوبی پیدا کرده بود..اونوقت ما غربزده های بی سواد (!) برای هم اس ام اس میزدیم که: آرزو کنید آرزوهاتون برآورده بشه!!!!!!( لابد آرزوهامون شیطانیه دیگه!!)
پ.ن: وقتی آدم مینویسه "بدون شرح" زور داره مجبور بشه براش شرح بنویسه...ولی تقریبا هیچ کس توجه نکرد که جمله بالا نه در تمسخر دنیای زنان، بلکه از زبان یک زن و برای حقیر کردن دنیای مردانه گفته شده؟؟
هرکسی از ظن خود شد یار من....
اول چپ چپ نگاهم کرد که دارم مسخره اش می کنم یا نه ( فکر کنم قیافه همه شما که منو میشناسین همینطوریه الان..) وقتی دید کاملا جدی هستم ، دوباره پرسید...باز گفتم یه تسبیح..:
-برای چی می خوای؟
-چرا می پرسی؟ من فقط یه تسبیح می خوام...
- آخه تو؟ برای چی؟ تا دیروز که...مگه تو تسبیح دست میگیری؟ میدونی به آدمی مثل تو میگن هرهری مذهب....و....حالا برات یکی میارم ولی...
و شروع کرد به اتهام زدن ، تصمیم گیری و قضاوت کردن و حکم دادن و...و البته کاملا دوستانه! ( ما دوستای خیلی خوبی هستیم..!!)
من فقط یک تسبیح ازش خواستم...چطور و با چه قدرتی تصمیم می گیریم که حتما حق با ماست و ما درست فکر می کنیم و دیگران حتما گناهکارن و ما حق داریم در موردشون تصمیم بگیریم که چطور تفکری دارن؟
عادت ندارم - مگر با دوستان خیلی خیلی نزدیکم- در مورد افکار و عقایدم صحبت کنم...جالبه که از سکوت من هم تصمیم می گیرن قضاوت کنن و با برداشتی که از من می کنن ، برام حکم هم صادر کنن...
آهای مسلمونها..من هرهری مذهب تا حالا یک هزار تومنی هم از حق کسی نخوردم...توی ریشو امروز در کمتر از یکساعت ، پانصد میلیون تومان زحمت ۲۴ نفر مهندس رو به آسونی خوردی...خمس و ذکاتش رو بده که حلالت بشه...
داغونم..داغون....
خیالم خیلی خیلی راحت شد...با تشکر از همراهی و همفکری همه شما دوستان عزیزم...
شاید هم من زیادی روی دوستام حساسم...به نظرم اونا با مشکلاتشون راحتتر کنار میان تا من با مشکلات اونا!!!
این اعتراض منو بدجوری به فکر برد..از اون به بعد تو برخوردم با آدمهای اطرافم خیلی خیلی دقت می کردم که به خودم غلبه کنم " بازیشون ندم "...تا این چند وقت اخیر که یکسری اتفاقات جدید باعث شد دست از کنترل کردن دائم خودم تو خیلی مسائل زندگیم و روحیم بردارم...به اطرافیانم بخاطر عقایدی که به نظرم اشتباه میومد اعتراض و حتی پرخاش می کردم ( حتی عزیز ترین و محترم ترین فرد زندگیم ، پدرم..) یا سر کار ، با همکارانی که ۵ سال تموم تفکراتشون - که با من شدیدا متناقض بود- رو تحمل کرده بودم به بحث کشیدم و ... در این بین ، سرمست از حس قدرتی که از انرژی و شوری که سالها خفه اش کرده بودم با کوری تمام درحال خراب کردن دیوارهای آدمهای دور و برم بودم...خوب بود..خیلی خوب بود..مثل کسی که ساعتها دولا دولا راه بره و یکباره قد راست کنه و از راستی قامتش لذت ببره..تا اینکه..
دوستی از همکاران بود که با خودش درگیریهای کوچکی داشت ( به ظاهر) و احساس کردم زیر این ناراحتی های کوچک ، غمی نهفته که برای آزاد شدن بی قراری می کنه....
نمی دونم چی شد..یکی دو ماه قبل از عید تشویقش کردم به وبلاگ نویسی...برایش وبلاگی هم ساختم و بعد تشویقش کردم بجای اینکه از دیگران جملاتی بیاره ، حرف دل خوذشو بزنه...درد دلشو بگه...و ماجرا شروع شد...
گفتم که چند وقت پیش ساعت ۴ صبح برایم چه اس ام اسی فرستاده بود...دو روز بعد بهم گفت که واقعا کنار دریا می خواسته طلوع رو ببینه و تا حالا ندیده و می خواهد داستانش رو بنویسد که آخرین آرزویش بوده و ...
من تشویقش کردم..داستانی ابتدایی با مضمونی که گفته بود برایش نوشتم..و تشویقش کردم خودش داستان کاملی بنویسه یا فیلمنامه ای..و نوشت..اول در ۲ صفحه..بعد یواش یواش فیلمنامه لعنتی گسترش پیدا کرد به بقیه زندگیش و ارتباطش با رفیقاش...فیلمنامه رو برایم هر از گاهی میاورد که در موردش نظر بدم...چیزی که اول برایش جدی نبود رو من جدی گرفتم..و تشویقش کردم..تا جایی که بخاطرش با دوستش بهم زد ..سر نوشتنش گریه کرد..مرگ دوستش رو که نوشت کلاسش رو نرفت و تعطیل کرد ( استاد دانشگاهه) با زنش دعوا کرد...
مهدی ( همکارم که هردو رو میشناسه) منو کنار کشید: داری باهاش چکار می کنی؟....
دوباره به خودم اومدم...
نمیدونم...مهدی اعتقاد داره تقصیر منه..س اعتقاد داره من کاری نکردم..فقط کمکش کردم بارش رو کمی سبک کنه...ن فکر می کنه من خودم رو زیاد جدی گرفتم ( عمیقا امیدوارم اینطور باشه..)
به هر حال از خودم ترسیدم..خودم رو از همه دوستانی که به نوعی برام مهم بودن کنار کشیدم ( هرکس به بهانه ای..) تا از من در امان باشن...و فکر کنم دارم چکار میکنم و به خودم مسلط بشم...آیا مقصر من بودم؟ یا فقط یه توهمه و اون به هر حال اینکار رو باید میکرد؟؟
دلم میخواد مثل همیشه از دوستام کمک بخوام..ولی ترجیح میدم از من دور باشن....نمیدونم اگر دوستم اونجور که تو فیلمنامش مرتبا میگه زنش رو تو تصادف از دست بده و بعد خودش رو تو دریا غرق کنه ، چی میشه...مسخرس..ولی رفتارهاش به قدری عجیب شده که...خیلی شکستنیه..خیلی...
لطفا بهم بگین نظرتون چیه؟ من چکار باید بکنم؟ یا چکار نباید بکنم...
کاملا آهنگ به موضوع بالابی ربطه..ولی خیلی زیباست...تقدیم به دوستی که از من رنجیده :)
هیچ چیزی رو بیشتر از شنای آروم و طولانی توی استخر خلوت دوست ندارم....یک ساعتی شنای آروم و مداوم و حس شناوری و آزادی..آزادی برای فکر کردن...
هرچند امروز مجبور شدم از خیر این لذت بگذرم تا دوستام ناراحت نشن...هرچند که شدیدا بهش احتیاج داشتم...باز مثل همیشه...به مهدی گفتم که یه عمره دارم بخاطر دوستام زندگی می کنم..مبادا ناراحت بشن..بذار سرم غر بزنن..داد بزنن تا آروم بشن...ولی بخدا دیگه خسته شدم..بریدم..چکار کنم؟
هممون ترسهای بچگی هامون یادمونه..بعضی از این ترسها از بین رفتن ، بعضیها با ما موندن...یادمه دنبال ترسهام می گشتم تا یه راهی پیدا کنم بهشون غلبه کنم...یکیش ترس از تاریکی بود ( هدیه پسر خاله شیطون که چندسالی بزرگتر از ما بود..) یادمه زمان جنگ تا برقها می رفت ، کلارینت کوچکی که مرحوم عموم برای عید برام خریده بود رو زیر بغلم میزدم و میرفتم تو یه اتاق تاریک تا آهنگهایی که دوست داشتم رو باهاش بزنم..بلکه ، موسیقی همراه من باشه تا از تاریکی نترسم...این کارم تا دبیرستان هم ادامه داشت که جنگ نبود ولی خاموشی ها همچنان بود..و برای اهل خانه عادت شده بود که دو ساعتی که برق می رفت و همه زیر نور چراغ گازی جمع بودن ، صدای ساز- که حالا دیگه سنتور بود- از اتاق تاریک عقبی به گوش برسه...و من هم به تاریکی خو کردم و هم به تنهایی..
سالها گذشته..ترسهای مختلف اومدن و یا از تهدید به دوست تبدیل شدن یا نشدن..مگر یک ترس که نشناخته بودمش و ندیده بودمش مگر تا امروز...
یکبار مطلب زیر را به عنوان نظر در وبلاگی نوشتم ( که البته پاسخی که مورد انتظارم بود دریافت نکردم...به قول دوستی : وقتی وارد بیابان میشی ، انتظار چه برخوردی رو داری؟؟)
"وقتی تنها عموم مرد گریه نکردم...3 سال پیش..ناگهانی و بی خبر...5شنبه باهاش تلفنی صحبت کردم...: عمو شنبه اجرا دارم...- میدونم عمو، حتما میام..- پس بابا گفت پاتونو عمل کردین که..- عمو نترس..با کت و شلوار و دمپایی میام...
و هردو خندیدیم..
2 ساعت بعد سکته کرد و....
گریه نکردم...هیچ جا..جلوی هیچکس....مثل سنگ سرد...تا توی بیمارستان سر جسدش...گفتن: نمی خواد ببینیش..گفتم: باید ببینمش...باید..
و دیدمش...مثل همیشه آروم..مهربون..ساکت..بزرگ...اما سرد..سرد سرد...
و طاقت نیاوردم..سرم رو شونه های پسر عمم و سر اون رو شونه های من...
فقط مرگ عزیزان قدرتمندتر از هر اراده ایه...فقط...."
من فهمیدم که از گریه کردن می ترسم....
در مورد این گروه بیشتر صحبت خواهم کرد...حتما ببینید و بشنوید...