تبليغاتX
مائده های زمینی
why am I illegal...
این جامعه ماست...که با قوانین احمقانه و سطح پایینش ما را خفه می کند...در هم می شکند...پیر و از نفس افتاده اونچه از ما باقی می ماند رو توی جامعه پرت می کند...عمل آوری شده -و البته "آروم"....

و موسیقی..این عالی ترین هنر بشری ، فقط پناه و نجات دهنده ماست....پس باز به اون پناه می برم تا اشکها و بغضم رو توی غوغای موسیقی راک پنهان کنم...

sleeping in the fire

Touch, touch in the flame's desire
Feeling the pain's denial,
And your finger's in the fire.
Look, look in the candle light
See in the flame of life
And my spell our lie

Taste the love, The lucifer's magic that makes you numb
The passion and all the pain are one
You're sleeping in the fire
Taste the love, the lucifer's magic that makes you numb
You feel what it does and you're drunk on love
You're sleeping in the fire

I gaze as the flame and fire burn
And cry out the name of which I yearn

Taste the love, The lucifer's magic that makes you numb
The passion and all the pain are one
You're sleeping in the fire
Taste the love, the lucifer's magic that makes you numb
You feel what it does and you're drunk on love
You're sleeping in the fire

پ.ن: در مورد این پست هیچ توضیحی نمی دهم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:23 توسط بهرنگ |

silence..is a heavy stone
..و سکوت سرشار از ناگفته هاست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:17 توسط بهرنگ |

روز بارانی...
خوب..دوست رومانتیک داشتن ، خوبیها و بدیهای خودش رو داره...از بدیهاش اینه که یادت بره موبایلت رو خاموش کنی و ساعت ۴.۵ صبح ، صدای ناهنجار اس ام اس-این پدیده منحط ساخت دشمن خونخوار!! که حتی از سینما هم بدتره- از خواب چنان بپراندت که :

"این ابرهای سوخته و سوگوار نمی گذارند طلوع آفتاب را ببینم..چه کنم؟"

خداوکیلی جمله خیلی قشنگه...ولی ساعت چهار صبح؟؟؟( با چشمهای خواب آلوده ، کورمال کورمال فینگیلیش رو میخوندم که چه اتفاق بدی افتاده؟ آبراهه کجا بسته شده؟ نه..ابرهه به کجا حمله کرده؟؟؟!)

و اینکه از ترس اینکه دل دوست رومانتیک بی خوابم نشکنه ، نتونستم هیچی بهش بگم جز:

" همراه با قطره های خیس باران که بر صورتت می نشینند ، بغضت را بترکان.."

البته ۵ ساعت بعد!!!!


یک آهنگی از pantera هست به اسم five minutes alone.. تقدیم به دوستی که یک سالی رو قراره دور از دوستان و خانواده سر کنه...خوش به حالش..فکر کنم همه ما همچین تجربه جالب و ارزشمندی رو -گاهی- نیاز داریم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:41 توسط بهرنگ |

...یعنی نزنید درکه نیابید اثرم را
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهیست که خواهد بشکافد کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟
رفتم به کوی پدر و مسن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اپرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
یکجا همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
آن یک سفرم پرسد و این یک حضرم را
این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی ؟
در غیبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا بازدهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در ؟
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را 
                                                                   شهریار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:9 توسط بهرنگ |

چون شد که شکستند همه بال و پرم را..؟
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر امد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

مهدی حمیدی شیرازی                                                             

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:30 توسط بهرنگ |

what is said,is done
اینکه زندگی دکمه undo نداره به نظر بعضیا بده و به نظر بعضی دیگه خوب...نمیدونم خوبه یا بد..فقط میدونم که یک واقعیته.

حقیقتی که نمی تونیم باورش کنیم..چه خوب ، چه بد...


Parents who wont talk to their children at a time, will loose the most important part of the journey


 قطعه ایه که واقعا منو به مبارزه دعوت میکنه!!!Asturias

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:58 توسط بهرنگ |

forever failure
"Understand procedure
Understand war
Understand rules, regulations
I don't understand sorry"

You must feel frustration
'cause you mind feels such temptation
And your ways appear a total lack of faith

You may feel elation
At your body's re-creation
And that joy you need, restricted by one thought

Are you forever - loss of purpose in a passive life
Are you forever - pale, regarded as a waste of time

High times are courageous
But in truth they suit no purpose
Induced, reduced, unable and afraid...

Can you feel rejection
And a lack of motivation
And the joy you need restricted and delayed

Are you forever - loss of purpose in a passive life
Are you forever - pale, regarded as a waste of time

"I don't really know what sorry means"

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:30 توسط بهرنگ |