یادت هست؟ این مسیر قدم به قدم خاطره و یاد برام داره..از قهوه فروشی مارینا که هردو با هم هروقت و در هر حال و هوا از جلوش رد میشدیم ، نفس عمیقی می کشیدیم و با رایحه قهوه یکصدا میگفتیم : "مارینا!!" که اول ابتکار تو بود...پایین تر موزه فرش که فقط یکبار-اونهم برای فرار از بارون!- واردش شدیم...و پارک لاله....
به ساعت نگاه میکنم..۱۰.۳۰ شب...پارک شاید به نظر چندان دوستانه نیاد..ولی این پارک و خاطره هاش " متعلق" به منه...و جایجایش پر خاطره...یاد اون روزی که مست از شور جوانی، تصمیم گرفتیم دور تا دور پارک رو با "جفتک چارکش!" از روی هم بپریم...و با چشمای هاج و واج مردم و قهقهه ما دور تا دور پارک رو پریدیم!!! این جنگل کوچک وسط پارک و یاد درس خوندن کنار اون برای کنکور...
انگار همه بچه ها با خاطره هاشون با من بودن امشب...هر طرف که نگاه می کردم، یکی رو میدیدم ...انگار کوهی از خاطرات که این ۱۶ ، ۱۷ سال جایی "دفن" شده بودن ، به یکباره به مغزم هجوم اورده بودن...دیگه طاقت نداشتم...از پارک زدم بیرون...موزه هنرهای معاصر و دکه های خوداشتغالی...متعلق به دوره ای که با س داشتم..اولین باری که با هم موزه رفتیم..یادت هست پیچ عینکت افتاد و من سعی کردم با ناخن سفتش کنم؟ چه زود گذشت..اون روز توی دکه ها یادت هست؟تابستون بود....
به انقلاب نزدیک میشم..دوره ای دیگه از کودکی...با برادر کوچکم رفته بودیم پیش پدرم در دانشگاه تهران و برگشتن یک سکه ۵ تومانی رو به من داد که سوار مینی بوس بشیم.." بابا گمش نکنی؟" " مگه من بچه هستم؟( فکر کنم ۹ یا ۱۰ سالم بود!!)" و گمش کردم!!!!
به ساعتم نگاه میکنم....فقط یک ساعت گذشته...و بار خاطرات ۱۵ سال گذشته من بین هیاهوی مردم میدان انقلاب و سر و صدای فروشنده های نوروزی و راننده های تاکسی و حراجی ها آروم آروم گم میشن....
یزی ندارم که بگم...فقط خوندن این متن عمیقا به فکرم فرو برد..:
