تبليغاتX
مائده های زمینی
دفترچه قدیمی...
جالب بود...بعد از دو سه روز که حالات نوستالژیک به گذشته پیدا کرده بودم ، دوستی دفترچه یادداشت قدیمی رو برام آورد که خاطرات زیادی رو زنده کرد...:

۲۱/۱۲/۷۴ ساعت ۱۳.۳۰ :

" آه ، خانمها و آقایان...آدمی که نمی تواند هیچ کس و هیچ چیزی را جدی بگیرد ، زندگی غم انگیزی دارد.."

                                                                                             میلان کوندرا-عشقهای خنده دار

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:49 توسط بهرنگ |

اودیسه...
۱-امشب کمی غم دلمو گرفته بود...تصمیم گرفتم مسیر قدیمی رو پیاده بیام...امیرآباد تا انقلاب...از بین هیاهوی مردمی که با حال و هوای عید از این مغازه به دیگری میرفتند...

یادت هست؟ این مسیر قدم به قدم خاطره و یاد برام داره..از قهوه فروشی مارینا که هردو با هم هروقت و در هر حال و هوا از جلوش رد میشدیم ، نفس عمیقی می کشیدیم و با رایحه قهوه یکصدا میگفتیم : "مارینا!!" که اول ابتکار تو بود...پایین تر موزه فرش که فقط یکبار-اونهم برای فرار از بارون!- واردش شدیم...و پارک لاله....

به ساعت نگاه میکنم..۱۰.۳۰ شب...پارک شاید به نظر چندان دوستانه نیاد..ولی این پارک و خاطره هاش " متعلق" به منه...و جایجایش پر خاطره...یاد اون روزی که مست از شور جوانی، تصمیم گرفتیم دور تا دور پارک رو با "جفتک چارکش!" از روی هم بپریم...و با چشمای هاج و واج مردم و قهقهه ما دور تا دور پارک رو پریدیم!!! این جنگل کوچک وسط پارک و یاد درس خوندن کنار اون برای کنکور...

انگار همه بچه ها با خاطره هاشون با من بودن امشب...هر طرف که نگاه می کردم، یکی رو میدیدم ...انگار کوهی از خاطرات که این ۱۶ ، ۱۷ سال جایی "دفن" شده بودن ، به یکباره به مغزم هجوم اورده بودن...دیگه طاقت نداشتم...از پارک زدم بیرون...موزه هنرهای معاصر و دکه های خوداشتغالی...متعلق به دوره ای که با س داشتم..اولین باری که با هم موزه رفتیم..یادت هست پیچ عینکت افتاد و من سعی کردم با ناخن سفتش کنم؟ چه زود گذشت..اون روز توی دکه ها یادت هست؟تابستون بود....

به انقلاب نزدیک میشم..دوره ای دیگه از کودکی...با برادر کوچکم رفته بودیم پیش پدرم در دانشگاه تهران و برگشتن یک سکه ۵ تومانی رو به من داد که سوار مینی بوس بشیم.." بابا گمش نکنی؟" " مگه من بچه هستم؟( فکر کنم ۹ یا ۱۰ سالم بود!!)" و گمش کردم!!!!

به ساعتم نگاه میکنم....فقط یک ساعت گذشته...و بار خاطرات ۱۵ سال گذشته من بین هیاهوی مردم میدان انقلاب و سر و صدای فروشنده های نوروزی و راننده های تاکسی و حراجی ها آروم آروم گم میشن....


یزی ندارم که بگم...فقط خوندن این متن عمیقا به فکرم فرو برد..:

( آدم عاقل یه اشتباه رو دوبار تکرار نمی کنه که!!!!)

 

 ۳-Dance me to the end of love...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 23:57 توسط بهرنگ |

Carry your own cross..I'll carry mine
 نمی دونم چقدر با این جمله موافقم..: صلیب خودت را حمل کن..من صلیب خودم را حمل میکنم...

داستان مسیح رو بیاد میارم..اینکه صلیب خودش را خودش به بالای تپه حمل کرد تا با به صلیب کشیده شدن ، گناهان بشر را به جان بخرد...حتی گناهان کسانی را که اورا عذاب می دادند....

و حالا...هر کس صلیب خودش را حمل می کند....

I'm still loving you

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 23:48 توسط بهرنگ |

سفر...
 مطلبی را خواندم که به دلم نشست..خصوصا الان قبل از سفر...:

 

سناريوي شب آخر كاملاً آشنا و تكراري و در عين حال آزاردهنده است. كاش شب آخر وجود نداشت. تمام آن شب گرم تابستان چشم بر هم نمي‌گذارم. مثل شبهاي امتحان، يا هر شبي كه قرار است صبحش با بقيه صبحها فرق داشته باشد.

 و سرانجام همه مشغله‌ها هنگامي تمام مي‌شود كه كارت پرواز را مي‌گيري، اثاثيه را تحويل مي‌دهي و وارد سالن ترانزيت مي‌شوي. اين جا آرامش كم نظيري برقرار است. آرامش بعد از توفان....و در عين حال قبل از توفان. البته هنوز تلفني هست كه مي‌تواند ارتباطي كه قطع شده‌ از نو برقرار كند. وسوسه‌اي كه كمتر كسي مي‌تواند در مقابلش مقاومت كند. در اين فكرم كساني كه مي‌خواهند براي هميشه بروند، در اين سالن چه حالي دارند؟ چه تركيب هولناكي: "براي هميشه".

 روز قبل وقتي از ميدان انقلاب مي‌گذشتم، اين دلگرمي بود كه اين سفر فقط يك هفته است. اگر اين آخرين نگاه بود. در يك غروب گرم و شلوغ تابستان كه همه بستني به دست با گامهاي تند در حركت بودند، چه حسي داشتم؟

 بدتر از آن وقتي است كه چند ماه يا چند سال بعد، در يك غروب سرد و دلگير و خلوت، در فضايي تميز و بيگانه، كه تك و توكي رهگذر از پياده‌‌روهاي مه گرفته آن مي‌گذرند، به اين لحظه فكر كني، به آفتاب تند تابستان و ميداني كه از فرط شلوغي نفس آدم در آن بند مي‌آيد. اين دلتنگي نه فقط براي آن آدم‌هاست، و نه فقط براي آن مكانها، بلكه براي لحظه‌اي خاص است در مكاني دور كه مي‌دانيم هرگز ديگر برنمي‌گردد.

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 0:48 توسط بهرنگ |

No one noticed when she died

 Ocean Gypsy

Tried to take it all away,
Learn her freedom... just inside a day,
And find her soul to find there fears are laid...
Tried to make her love their own,
They took her love... they left her there,
They gave her nothing back that she would want to own...
Gold and silver rings and stones,
Dances slowly off the moon,
No one else could know, she stands alone...
Sleeping dreams will reach for her,
She can not say the words they need,
She knows she's alone and she is free...
Ocean Gypsy of the moon,
The sun has made a thousand nights for you to hold...
Ocean Gypsy where are you?
The shadows followed by the stars have turned to gold...
Turned to gold...
Then she met a hollow soul,
Filled him with her light and was consoled,
She was the moon and he the sun was gold...
Eyes were blinded with his light...
The sun he gave reflected back the night
The moon was waning, almost out of sight...
Softly Ocean Gypsy calls...
Silence holds the stars a while,
They smile sadly for her where she falls...
Just the time before the dawn,
The sea is hushed the ocean calls her,
Day has taken her and now she's gone...
No one noticed when she died,
Ocean Gypsy shackled to the tide,
The ebbing waves, the turning spreading white...
Something gone within her eyes,
Her fingers, lifeless, stroked the sand,
Her battered soul was lost,
She was abandoned...
Silken threads like wings still shine,
Wind swept pleasures still make patterns in her lovely hair... so dark and fine...
Stands on high beneath the seas, cries no more, her tears have dried...
Ocean weep for her, the ocean sighs

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 0:13 توسط بهرنگ |

Parisienne Moonlight...
 لطفا این موسیقی را با خواندن متنش همراه کنید

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:35 توسط بهرنگ |

BLUE....
 دنیای واقعا عجیبیه....درست وقتی تصمیمی میگیری ، جوری با ما رفتار میکنه که: به خودت فشار نیار..تو همینی و از این فرار نمی تونی بکنی...

درست همین روزها باید دوست بسیار عزیزی از دوران دانشگاه ، در حالیکه با همه ما ( به دلیلی که دیگه برام مهم نیست) قطع رابطه کرده بود ، بعد از ۸ سال برگرده ، به تک تک ما زنگ بزنه و بخواد مثل اون دوران همه رو دور هم جمع کنه.... بعد هم دوست بسیار عزیز دیگه ای با یک دنیا خاطره از دوران خوش ۲۲ ، ۲۳ سالگی پیداش بشه و مهمان من باشه...و در آخر برای اینکه هر مقاومتی درهم شکسته بشه ، دوست دیگری یک CD به من بده که این آهنگ توش باشه....من تسلیمم...نه ن۳ عزیز..تا وقتی خوندن این برای بار هزارم هنوز اشکم رو سرازیر میکنه ، هنوز بزرگ نشدم....

Blue..Blue..Blue...دوباره دنبالش گشتم..دوباره پیداش کردم..دوباره ( بعد از چند سال؟؟) دیدمش..و دوباره ......

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:49 توسط بهرنگ |

Sleeping in the fire...
 می دونم...قولی دادم و بهش هنوز عمل نکردم...راستش دچار حال عجیبی هستم..یک جور گنگی..بی تفاوتی...بی احساسی...نمی دونم اسمش چیه...ولی بیش از حد معمول آرومم...انگار ته دلم هیچ چیزی نیست...هرکی بیاد بهش سلام می کنم و هرکی بره باهاش خداحافظی می کنم...بدون اینکه اومدن و رفتنها تاثیری بذاره...

قبلا اینطور نبودم...این چند خط رو هم نوشتم که دوستام نگران نشن...چیزمهمی نیست...درست میشه...

دنبال چیز دیگه ای می گشتم..ولی این هم زیباست ... در هر حال ، این سایت با همه خوبیهاش ، خیلی محدوده... اگر سایت بهتری رو میشناسین ، به من معرفی کنین :)

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:10 توسط بهرنگ |

Moments of Glory
فعلا وضعیت فکری من مثل این موسیقی شده...آرامش و طوفان درهم....سعی می کنم پست بعدی رو سینمایی کنم...

 متاسفانه لینک بالا اشتباه بود..با عرض معذرت ، اصلاح شد.


Humans are such strange creatures, to be capable of kindness beyond that of angels, to deeds that would put a demon to shame

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 21:14 توسط بهرنگ |