س یک مادر بزرگ پیری داره که دچار آلزایمر شدید شده و هر روز بدتر میشه...تا حدی که امروز س پشت تلفن برام تعریف می کرد اخیرا پسرش رو هم نمیشناسه ( فکر کرده بوده پسر ۵۰ سالش ، شوهر نوه ۲۱ سالشه که رفته زن دوم گرفته و داشته بهش نفرین می کرده و فحشش میداده..) و جالب اینکه با این حالش باز همه دوستش دارن و شدیدا ازش نگهداری می کنن ..و جالبتر اینکه از بین همه آدمهای دور و برش ، فقط منو میشناخته که سر جمع ۴ ، ۵ بار بیشتر ندیدمش...س میگفت: ما باور نکردیم تو رو واقعا یادش بود و میشناخت..تا ازش نشونیهاتو پرسیدیم و همه رو درست گفت و گفته بود: ننه همون که مهربونه و هروقت باهاش حرف میزنی همش لبخند میزنه....
میدونم که فقط کودکان هستند که محبت واقعی و بی شیله پیله رو می فهمن و باور دارن و اگر محبتی بهشون بکنی ، دنبال دلیل و بهانه و .. نمی گردن...
اگر راست باشه که آدم وقتی پیر میشه دوباره به کودکیش بر میگرده ، پس بی صبرانه منتظر پیری مینشینم...
۲- زیباست...
In the velvet of the darkness
By the silhouette of silent trees
They are watching, they are waiting
They are witnessing life's mysteries

