تبليغاتX
مائده های زمینی
Drowning in Tears....
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:34 توسط بهرنگ |

Stairway to Heaven

۱-امشب ، زیر دوش حمام ، یک تار موی بلند سفید توی دستم اومد...جالب اینکه ناراحت نشدم...:

س یک مادر بزرگ پیری داره که دچار آلزایمر شدید شده و هر روز بدتر میشه...تا حدی که امروز س پشت تلفن برام تعریف می کرد اخیرا پسرش رو هم نمیشناسه ( فکر کرده بوده پسر ۵۰ سالش ، شوهر نوه ۲۱ سالشه که رفته زن دوم گرفته و داشته بهش نفرین می کرده و فحشش میداده..) و جالب اینکه با این حالش باز همه دوستش دارن و شدیدا ازش نگهداری می کنن ..و جالبتر اینکه از بین همه آدمهای دور و برش ، فقط منو میشناخته که سر جمع ۴ ، ۵ بار بیشتر ندیدمش...س میگفت: ما باور نکردیم تو رو واقعا یادش بود و میشناخت..تا ازش نشونیهاتو پرسیدیم و همه رو درست گفت و گفته بود: ننه همون که مهربونه و هروقت باهاش حرف میزنی همش لبخند میزنه....

میدونم که فقط کودکان هستند که محبت واقعی و بی شیله پیله رو می فهمن و باور دارن و اگر محبتی بهشون بکنی ، دنبال دلیل و بهانه و .. نمی گردن...

اگر راست باشه که آدم وقتی پیر میشه دوباره به کودکیش بر میگرده ، پس بی صبرانه منتظر پیری مینشینم...

 ۲- زیباست...

In the velvet of the darkness
By the silhouette of silent trees
They are watching, they are waiting
They are witnessing life's mysteries

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:50 توسط بهرنگ |

بوآی باز..بوآی بسته
 مطلبی رو برای دوستی نوشتم که دوست داشتم اینجا هم داشته باشمش...:

... عزیز
میدونی داره چه اتفاقی میفته؟ داری وارد دنیای آدم بزرگها میشی..چه بخوای، چه نخوای..من هم خیلی مقاومت کردم..ولی این جاده یک طرفس....
دنیایی که "می فهمی" نفع شخصی نزدیکترین دوستات به تو برتری داره..و غمگین تر اینکه تو هم نفع شخصیت برات مهم تر میشه..
دنیایی که دلشکستن و دلشکسته شدن ، جزیی از اونه..و غمگین تر اینکه میبینی برای هیچ کس مهم نیست...
آره..مرز بزرگ شدن اون روزیه که قهر می کنی..دلت میشکنه..یه گوشه میری..منتظر میشی تا پیدات کنن...از دلت در بیارن..اشکاتو پاک کنن...سرتو تو بغلشون بگیرن...مثل گذشته....
و میفهمی..و میبینی..که "واقعا" برای کسی مهم نیست..همه زندگیشونو دارن..غرق مشکلات و گرفتاری خودشونن...وقتی برای "این لوس بازیها" ندارن....انگار " سرها سخت در گریبان است..." و این شعر رو دیگه نمی خونی..بلکه با ذرات وجودت حسش می کنی....
و بلند میشی...میفهمی برای کسی مهم نیست...حالا دیگه تویی و خودت و غمهات که باید فروبخوری..اشکاتو خودت پاک کنی..لبخند بزنی..و دوستهایی پیدا کنی از نوع جدید..کسانی که فقط برای وقت کشی و خوش گذرونی سراغت میان....
و در درون حس می کنی هیچکدوم شریک احساسات درونت نیستن...
و اونوقت میفهمی: " تنها مانده با خدا...و تو تنها تر از این هم خواهی شد..."

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:45 توسط بهرنگ |

زندگی...و دیگر هیچ...
 آیا بر خواهم گشت؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:34 توسط بهرنگ |

سینما -1
دوستی زمانی می گفت : وقتی مشکلاتت زیاد می شه ، همه رو ول کن برو سینما!...

تو این هفته چند فیلم خوب دیدم ( و چند فیلم بد...گاهی پیش میاد!) .

Arizona Dream شاهکار امیر کاستاریکا رو بعد از ده سال دوباره دیدم...و چقدر دوباره چسبید..این هم از اون فیلمهاییه که تعریف نمی کنم...حتما باید خودتون ببینین...دفعه قبل جانی دپ رو نمی شناختم. چقدر این بشر نقشهای مختلف رو با قدرت بازی می کنه..از دزد دریایی تا نویسنده جنایتکار یا نقش فوق العاده ای که در فیلم Dead Man  ایفا کرده...

فیلم Crash هم جالبه ( با بازی مت دیلون که امسال نامزد اسکار شده..با فیلم کروننبرگ اشتباه نشه..اینا هیچ ربطی بهم ندارن..) نشون میده چطور آدمهای محترم و خونسرد در موقعیت های سخت ، واقعیت خودشون رو نشون میدن...فیلم مثل Amores Perros الخاندرو گونزالس از چند داستان مختلف تشکیل شده که همه در یک محله اتفاق میفتن و به هم ربط پیدا می کنن...جالبتر اینکه یکی از داستانها مربوط به یک خانواده مهاجر ایرانی هست و....

Viridiana  بونوئل هم از فیلمهایی بود که در موردش خیلی خونده بودم و بالاخره تونستم ببینمش...نسخه اصل "بانو" ( مهرجویی؟) که با دست باز و خیلی قوی تر از نسخه ایرانیزه شده ، ساخته شده. جالبه که فیلمهای مهم دنیا رو بازسازی میکنیم و میدیم به خورد خلق الله از دنیای سینما بی خبر و کلی هم کیف میکنیم و می کنن...بدتر از مارمولک که کپی We are no angels با بازی شون پن و رابرت دنیرو ( = رضا مارمولک) بود که نیست..که اول فیلم نام نویسنده و فیلم نامه نویس و ایده پرداز و... رو با افتخار نوشتن و نگفتن که از کجا کپی-پیست (!) کردن...

اوففف ... خیلی مقاومت کردم tenant  پولانسکی رو این چندسال ندیدم....آزار دهنده ترین فیلم کارگردانیه که بعضی کاراش رو خیلی دوست دارم ، و از بعضیاش متنفرم!( این قدرت کارگردانه ها!!)

Cave  یک فیلم دلهره آور-ترسناک خوب ( نه عالی) بود..ماجرای یک گروه غارنورد که توی یه غار گیر میکنن و موجودات ترسناکی بهشون حمله می کنن و ... همون داستان همیشگی که برای زنگ تفریح جون میده و ذهن رو هم درگیر نمی کنه..با " چند عنصر غافلگیر کننده!" که لوشون نمی دم...فقط اول فیلم به خالکوبی دست غارنورد دقت کنین ...!

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 3:18 توسط بهرنگ |

doubt...
 دو روزه که فیلم نگاه خیره اولیس فکرم رو کاملا مشغول کرده..شاید شرایط روحی من هم بی تاثیر نبوده...دیشب در این مورد با س صحبت کردم...گفت فیلم رو با هم ببینیم..گفتم با این چیزهایی که برایت تعریف کردم، اشکم در میاد...گفت : خوب چه اشکالی داره ، بهتر..گریه کن..

فیلم رو دیدیم...بغض داشتم ، ولی گریه نکردم..

دیشب خوابی دیدم..خواب دیدم تمام دوستانم یکی یکی میمیرن و هر کدوم برای من چیزی باقی میذارن....پس زمینه خوابم هم این آهنگ  رو میشنیدم....

تنها دوستم که باقی مونده بود به طرفم اومد و سراغ بقیه رو گرفت...که تمام موانع بیداری برداشته شد و راحت زیر گریه زدم.... و س برایم یک لیوان چای اورد تابا گرمای اون ، بغضم رو خاموش کنم...

The first thing god created was the journey...

and then came doubt..

and then Nostalgia

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:14 توسط بهرنگ |

فکر...

 
Reading after a certain time diverts the mind too much from its creative pursuits. Any man who reads too much and uses his own brain too little falls into lazy habits of thinking. Albert Einstein
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:12 توسط بهرنگ |

نگاه خیره اولیس... Ulysses' Gaze

 شاید برای بعضی فیلمها ، شرح و معرفی و تفسیر نوشتن لازم یا آسون باشه، ولی برای تعدادی ، بسیار کار اشتباهیه...چون برداشت من از فیلم هیچ ربطی به تاثیری که روی دیگری میذاره ، نداره...منظورم فیلمهای معمولی مثل ماتریس و ... نیست..منظورم فیلمهاییه که به روح آدم متصل میشن...

فیلمی که با این متن شروع میشه: ( از افلاطون)

اگر قرار باشد که روح ، خودش را بشناسد، باید به درون روح خیره شود.

توضیح بیشتر نمیدم...اونایی که جمله بالا به فکرشون برد، نگاه خیره اولیس رو حتما ببینن.

واقعا از خودم نا امید شدم که در بین حدود دوهزار فیلمی که تو این ده سال اخیر دیدم، حتی یک فیلم از آنجلوپولوس نبوده.....

      And if the soul is about to know itself

It must Gaze into the soul

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:13 توسط بهرنگ |

Your bloodied body is what I cling to

In powerful rain, they laid their heads to die

Let your dark, thirsty eyes drink deep the sights of me

It's sad that, in our blindness, we gather thorns for flowers

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 0:5 توسط بهرنگ |

دلتنگی
 
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی داشت

تا به جانش می خواندی

نام کوچکی

تا به مهر آوازش می دادی

همچون مرگ

که نام کوچک زندگی است...

نامی به کوتاهی آهی

                                                 شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 18:21 توسط بهرنگ |

و تو تنها تر از این هم خواهی شد...
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 22:27 توسط بهرنگ |