تبليغاتX
مائده های زمینی
...
بخوان
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 23:8 توسط بهرنگ |

And When He Falleth
 
- That cross you wear around your neck;
is it only a decoration, or are you a true Christian believer?
- Yes, I believe - truly
- Then I want you to remove it at once!
And never to wear it within this castle again!
Do you know how a falcon is trained my dear?
Her eyes are sown shut. Blinded temporarily
she suffers the whims of her God patiently,
until her will is submerged and she learns to serve -
as your God taught and blinded you with crosses.
- You had me take off my cross because it offended...
- It offended no-one. No - it simply appears
to me to be discourteous to... to wear
the symbol of a deity long dead.
My ancestors tried to find it. And to open
the door that separates us from our Creator.
- But you need no doors to find God. If you believe...
- Believe?! If you believe you are gullible.
Can you look around this world and believe
in the goodness of a god who rules it?
Famine, Pestilence, War, Disease and Death!
They rule this world.
- There is also love and life and hope.
- Very little hope I assure you. No.
If a god of love and life ever did exist...
he is long since dead.
Someone... something rules in his place.
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:34 توسط بهرنگ |

Tuonela
الان خبر خیلی خوبی شنیدم....که !!

ولی...

در پايدارترين شاديها نيز غمي نهفته است...

Sorrow is my bread

And tears I drink as wine

Oblivion my happiness

Ground under teeth of time

 

For cold be the stone

When frost ve devoured the land

Consolation is no gift

Of winter's icy hand

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 0:47 توسط بهرنگ |

توپ...
-بابا...دنیا بدون تلخی  چه شکلی می شد؟

-هووم...خوب مثل یه توپ فوتبال سفید بدون لکه های سیاه

-آها...ا بابا چرا توپهای فوتبال لک دارن؟

-اوووف...خوب برای اینکه بهتر دیده بشن....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 21:41 توسط بهرنگ |

Homecoming
 
It's the way of a cosmic sailor, in a boat in the night
But the wolves are not scaring him, he's alright
Just the day, just the day away, I can feel it sometimes
But the wolves are not scaring me, i long for twilight

Then with the morning comes
The sun that finds them all, so divides the night
and they die
And with the morning sun
A lonely teardrop falls down from my eye and I die

But where, where did all the cosmic sailors come from
Far away from across the sea
And where, where have all the cosmic sailors now gone
And the night that showed them all to me

On the waves of this silver ocean, for a while there he smiles
As he sails with the other ones, the wind dies
So a cry, so a cry is calling all the wolves among the night
As I sail with the other ories, I find them alright

Then with the morning comes
The sun that finds them all so divides the night
and they die
And with the morning sun
A lonely teardrop falls down from my eye and I die

and i die
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:56 توسط بهرنگ |

Eternal Tears of Sorrow...

۰۰۰ پایانی وجود ندارد

جستجوی مهربانی در گذشته ، همیشه لذت بخش است

ولی تاوان سنگینی دارد.

نهایت همه چیز حسرت است، حسرت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:33 توسط بهرنگ |

دست بریده...
دوستی مطلبی را برایم از جایی نقل کرد..:

  دست مردی را به گناهی ناکرده بریدند.مرد خواهش کرد دست بریده را به خودش بدهند نه به دفن.با دست دیگرش دست بریده را کرفت و به میان مردم رفت و رفت تا خانه خلوت و تنها.دست بریده را در دارویی که از کیمیاگری به عیارنرسیده گرفته بود ، به شیشه بزرگی ریخت و در آن گذاشت.

دست بریده ، همدم او بود.

گفتند چرا درد را فراموش نمی کنی؟ چرا دست بریده را دفن نمی کنی؟

گفت:خالکوبی دو نقش در آن دست بریده ام به وقتی که از من جدا نبود،نقش کرده.یکی نام خداوند بزرگ و یکی نام عشق. به وقت خالکوبی و درد فراوان ، هم خالکوب به عشق خداوند بود و هم من به دو عشق. حالا درد آن دوران به من مانده و مگر عشق، جز این،چیز دیگریست؟

وای بر حال کسی که آن درد و آن نقش را فراموش کند...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 7:33 توسط بهرنگ |

استخاره...
اخیرا پدیده استخاره در بین مردم و بخصوص -متاسفانه- تحصیل کرده ها شیوع پیدا کرده...کاری به حقیقت و دروغ بودن این مساله ندارم( حداقل الان و اینجا) ...چیزی که میخوام بگم اینه: اگر واقعا به خدا عقیده داریم ، و نه به سحر و جادو، لزومی نداره برای برقراری ارتباط با اونی که باور کردین از رگ گردن به شما نزدیک تره ، متوصل به سودجویانی بشین که با فالگیرهای غربتی کنار خیابون فقط یک فرق دارن : ابزار فالگیری رو از چیزهایی که برای مردم مقدسند ، انتخاب کردن...قرآن برای فالگیری نازل نشده، برای آموزش انسان زمان ارائه شده.مثل اینکه کتاب فیزیک رو برای فهمیدن مطالبش قورت بدین! برای صحبت با خدا نیازی به انجام اعمال عجیب و غریب دیدن اسم امام روی کاچی و... نیست...بارها گفتم، خودتون رو از این زواید و حواشی آزاد کنین، اینها همه آلودگیهایی است که مانع دیدن خورشید میشن. توی کاسه تشت تو اتاق دنبال ماه نگردین.لزومی نداره برای شنیدن حرفهاش زور بزنین و خودتون رو بازیچه دست یکمشت شارلاتان ( یا در بهترین حالت ، ساده لوحانی که خودشون هم باور کردن مترجم نشانه های خدا هستن!!!!) بکنین . اون مثل هوایی هست که دارین تنفس می کنین...کافیه با ارامش فقط گوش کنین. اون جزیی از شماست...و شما جزیی از اون...پس برای صحبت با خودتون ، نیازی به چنین واسطه های دروغی که فقط گمراهتون می کنن ندارین...

جالبه که قانون های عجیبی هم برای خودشون ابداع کردن!!! یکی شماره کسی رو می داد که : کارش خیلی درسته، از پشت موبایل استخاره می کنه!!!!

اجازه ندین عده ای از سادگی، نقطه ضعف، و بدتر از همه ، از خصوصی ترین و شخصی ترین اعتقاداتتون سو استفاده کنه....

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 20:17 توسط بهرنگ |

Sad But True...
امروز روز برفی جالبی بود...زیبایی و سرما بجای خود، درس جالبی بهم داد...لزومی نداره دوستی داشته باشی تا در روز برفی به کمکت بیاد و به لطفش امیدوار باشی یا دلخور بشی که چرا وقتی به کمک نیاز داری ترکت کردن...نه ، اصلا فکر و روحت رو با این چیزها آزار نده. کافیه در کمال آرامش پول بدی و آژانس بیاد کارت رو برات انجام بده..خوب که فکر کردم ، تو این شهر بی در و پیکر ، هر نیازی به دوست داشته باشی ، با یه مشت پول و بدون ناز کشیدن و منت گذاشتن ، برات انجام میدن...

محبت ؟؟ پس تکلیف محبت چی میشه؟ محبت رو که با پول نمیشه خرید؟(کلیشه؟؟؟)

نه ... واقعا نیازی به محبت این دوستان نیست..که آزار بعدش ( که تقریبا قانونی پایداره..) و صدمات روحیش واقعا ارزشش رو نداره..

" آنکه را بیش از همه دوست دارم ، بیشتر آزار میدهم" فکر کنم در نمایش شمس پرنده پری صابری اینو می گفت...

واقعا هر کس رو که بیشتر به خودت نزدیک نگهداری ، بیشتر موجب آزار و اذیتت میشه..دوستانی پایدارترند که کمتر نگران آنها هستی...عجیبه....ولی واقعیت داره....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 0:33 توسط بهرنگ |

سلام غریبه..
 
بالاخره بعد از دو سال وبلاگ خوانی ، با تشویق دوستی این وبلاگ را براه انداختم...معمولا اولین بازدیدکننده های وبلاگها دوستهای نویسنده هستند. ولی من این وبلاگ را به دوستی معرفی نمی کنم تا راحت بنویسم...پس تو که این وبلاگ را می خوانی: سلام غریبه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:35 توسط بهرنگ |